جلسه پنجاه و یکم حکمت متعالیه (استاد یزدان پناه)

پس از آن به مسأله‌ی کلام فلسفی رسیدیم و این‌که برخی در مورد آن به اشتباه افتاده‌اند. کلام فلسفی آن مقداری که روند فلسفی را طی می‌کند، فلسفه است و هویت فلسفی دارد ولواین‌که به شکل کلامی عرضه شود. همان‌طور که ممکن است کلام عرفانی یا کلام تجربی شکل گیرد. در همین زمینه حضرت آیت‌ا... عابدی شاهرودی در مقدمه‌ی «مفاتیح‌الغیب» (صفحه 15) بیان کرده‌اند که: اگر منظور از کلام، دفاع عقلانی (به معنای عام آن) از دین به هر نحوی باشد، طوری‌که ایجاد باور و اقناع نماید؛ از فلسفه جداست. اما اگر منظور، کلامی ‌است که از عوارض وجود مطلق بحث می‌کند البته با با مواظبت از گزاره‌های دینی و شرعی، این کلام، به لحاظ موضوع و مسأله و مباحث، تفاوتی با فلسفه ندارد.
در دوره‌ای کلام فلسفی از خواجه نصیر طوسی شکل گرفت و عمده‌ی کارهای مکتب شیراز حول محور «تجرید‌الاعتقاد» که یک کلام فلسفی است،  گشته است. حال به سراغ آنچه از غزالی و صدرا در این زمینه وجود دارد، می‌رویم تا زمینه را برای مباحث بعدی آماده نماییم و به مبحث فهم متن دینی برسیم.
متکلم متبحر جناب غزالی در «المنقذ من الضلال» (اواخر قرن پنجم) (صفحه 540 مجموعه رسائل غزالی) می‌گوید: «ثم إنّی إبتدئتُ بعلم الکلام» در ابتدا علم کلام را خواندم «فحصلته و عقلته» خوب خواندم و تعقل کردم «و طالعت کتب المحققین منهم» کتب محققین‌اش را مطالعه کردم «و صنفت فیه ما اردت أن أُصنف» هرچه می‌خواستم بنویسم نوشتم «فصادفته علماً وافیاً بمقصوده» دیدم برای مقصود آن (إقناع کردن) کافی و وافی است «غیر وافٍ بمقصودی» اما با مقصود من که رسیدن به واقع بدون هیچ خطا است هماهنگ نبود «و إنما المقصود منه حفظ عقیدة أهل السنة و حراستها عن تشویش أهل البدعة». بعد می‌گوید شیطان این وسوسه‌های کلامی را به وجود آورده و باعث شده است که کلام در برابر آن به این شکل درآید. «ولکنهم اعتمدوا فی ذلک على مقدمات تسلموها من خصومهم ، واضطرهم إلى تسلیمها: إما التقلید ، أو إجماع الأمة ، أو مجرد القبول من القرآن والأخبار. وکان أکثر خوضهم فی استخراج مناقضات الخصوم، ومؤاخذتهم بلوازم مسلماتهم» متکلمان مقدماتی که طرف مقابل آنها پذیرفته است به عنوان اصل موضوعه می‌پذیرند و آنها را در بحث تسلیم می‌کنند.
در ادامه می‌گوید: «و هذا قلیل النفع فی حق من لا یسلم سوى الضروریات شیئاً» این (کلام) برای کسی که می‌خواهد فقط ضروریات را بپذیرد، منفعت اندکی دارد « فلم یکن الکلام فی حقی کافیاً» لذا کلام (با آن روش جدلی‌اش) برای من کافی نبود.
در صفحه 227 مجموعه رسائل غزالی (رساله‌ی «لدنیه») آمده است که: علم شرعی بر دو قسم است؛ یکی اصول که توحید و نبوت و معاد (علم کلام) است و دیگری فروع که فقه است. در ادامه می‌گوید: «و أهل نظر فی هذا العلم، یتمسکون اولاً بآیات الله تعالی من القرآن ثم بأخبار الرسول صلی الله علیه و آله ثم بدلایل العقلیه و البراهین القیاسیه و أخذوا مقدمات القیاس الجدلی والعنادی و لواحقهما من أصحاب المنطق الفلسفی و وضعوا اکثر الألفاظ فی غیر مواضعهم و هؤلاء القوم مخصوصون بالکلام فی الأصول و علم التوحید و لقبهم المتکلمون» پس در واقع متکلم کسی است که از قیاس جدلی استفاده می‌کند.
باز در رساله‌ی «فصل التفرقه» در صفحه 251 مجموعه رسائل غزالی آمده است: «فأما الکلام المحرر على رسم المتکلمین فإنه یشعر نفوس المستمعین بأنه فیه صنعة جدلٍ لِیعجز عنه العامّیّ لا لکونه حقا فی نفسه» کلامی که مرسوم بین متکلمین است از صنعت جدل برای عاجز کردن و إقناع نمودن مخاطب عامی استفاده می‌کند ولی قرار نیست به خودی خود، حق باشد. در ادامه می‌گوید کلام جز برای دو گروه حرام است که مربوط به بحث ما نیست و بهتر است به سراغ جناب صدرا نیز برویم.
صفحه 16 تعلیقات صدرا بر الهیات شفای بوعلی، توضیح داده می‌شود که فرق حکمت و جدل چیست؟ ملاصدرا می‌گوید «إعلم بین الحکمة و الجدل مخالفةٌ بوجه الآخر و هی المخالفة بحسب الغایة» از نظر غایت با هم فرق دارند «فغایة الحکمة تکمیل النفوس بحسب الحقیقة و الواقعة» یعنی به حسَب کشف واقع و رسیدن به واقع باعث کمال نفس می‌شود «والغرض مِن الجدل هو العمول اعتراف مِن الخلق» قصد و غرض جدل، اذعان و باور خلایق است «لرعایة المصلحة و حفظ النظام» برای رعایت مصلحت و حفظ نظام. باید به هر صورت مسائل اشخاص جامعه حل شود، اگر توان برهانی و استفاده از فلسفه هم نباشد، اقناع که می‌توان کرد - لزوماً نباید با فلسفه بتوان همه را قانع کرد. فلسفه در جای خود و برای اهل آن و نیز برای فهم متون دینی بسیار خوب است، ولی عموم مردم که توان فهم مسائل فلسفی را ندارند. مثلا مگر می‌توان حرف نهایی بحث جبر و اختیار را با تمام مقدماتش برای مردم عادی گفت؟! قرآن و معصومین هم جدال احسن را به منظور حفظ مصلحت جامعه اجازه داده‌اند.
مثال)  از یکی از ائمه سوال می شود: آیا خدا قادر است همه عالم را در یک تخم مرغ جا دهد؟ امام (ع) پاسخ می‌دهند: بله - مانند کره چشم که این عالم در آن جا می‌گیرد... . البته در جایی دیگر امام توضیح می دهند: به محال - محال عقلی-  قدرت تعلق نمی‌گیرد، زیرا این شخص قادر به فهم مسئله فلسفی که قدرت خداوند به محال تعلق نمی گیرد نیست و امام (ع) طور دیگری نمی‌تواند به او پاسخ بدهد. ایمان که گوهر سعادت است، برتر از یک‌سری مسائل فلسفی است و در برخی مواقع باید ایمان جامعه حفظ شود. در جایی‌که باور قلبی یک شخص ضعیف است؛ از کلمات احساسی و شعر استفاده کنیم - مثلاً امام (ع) برای بیان حرام بودنِ قیاس، می‌فرمایند: وای بر تو (برای برانگیختن احساس مخاطب). بسیاری از عرفا هم از عرفان ادبی استفاده می کنند و برانگیخته شدن احساس پاک و توحیدی انسانها در جای خود بسیار حائز اهمیت است - خطابه در جای خود بسیار خوب است. بحث ما این است که آیا جدل (کلام) برای رسیدن به واقع آن‌گونه که هست و برای فهم صحیح متون دینی، مفید هست یا خیر؟ فلسفه برای خواص و نخبگان جامعه مناسب است اما همان معنا را در قالبی ساده تر می توان برای عوام هم شرح داد.

عرفا هم از این روش استفاده کرده اند و بخشی از معارف خود را در قالب عرفان ادبی بیان کرده اند. بخشی از انسان احساسات و عواطف است و این بخش نباید نادیده گرفته شود. چرا نباید احساسات و عواطف پاک توحیدی بر انگیخته شود بنابراین خطابه و امثال آن هیچ ایرادی ندارد و بلکه لازم است. اما اگر خیال کنیم خطابه یعنی به متن واقع رسیدن این بد است. خطابه شأنی از شوون انسان را تأمین می کند و متکفل می شود و فلسفه شأنی دیگر را. هر کدام از اینها در جای خود صحیح است. کشف واقع یک مسئله است و رعایت مصلحت و حفظ نظام چیز دیگر.

نکته: طلاب باید توجه داشته باشند که وعظ و خطابه و امثال آن بسیار مفید است و باید حتما روی آن کار کنند. اصلا خطابه اول باور به خود انسان می دهد و احساس خود انسان را بر می انگیزد و بعد دیگران را و این یک امر لازم است. لکن هز چه انسان در معارف و فلسفه ورزیده تر شود دستش باز تر است و می تواند قسمتی از آن را به صورت ساده تر در خطابه استفاده کند. قرآن هم موعظه را می پذیرد هم جدال احسن را می پذیرد و هم حکمت را. منتها هر کدام کارکرد مخصوص خود دارد. منتها قرآن عجیب است حکمتش موعظه هم هست اقناع آور هم هست. روش های احساس بر انگیز هم در قرآن بسیار زیاد است. روشهای خطابی در قرآن هست و البته در کنار آن سراسر حکمت هم هست. البته ما باید سعی کنیم هر چه می توانیم سر منبر وزین تر باشیم. ولی باید از سبکی استفاده کنیم که معارف منتقل شود. شما اگر در مقابل شخصی قرار بگیرید که اگر به او بگویید که قدرت خدا به محال تعلق نمی گیرد احساس کند که خدا قدرت مطلقه ندارد در اینجا می بایست مانند امام در مثال مذکور از روش جدلی استفاده کنید. بنابر این نباید متن دینی را در منبر جوری بیان کرد که به ایمان به حقایق ضربه بزند. زیرا همان متن دینی ایمان را مغز سعادت می داند و به ایمان دعوت می کند. ایمان را باید حفظ کرد ولی نه با شیطنت و مکر و هر شکلی بلکه با حکمت و جدال احسن و موعظه و خطابه. اقناع یک شأن از انسان است، احساس یک شأن از انسان است و ادراک هم یک شأن از انسان و ما باید همه این شوون را متکفل شویم. با فلسفه نمی توان احساس را تقویت کرد. ایمان شأن احساسی هم دارد که باید با موعظه و خطابه تأمین شود. شأن اقناعی دارد که باید با کلام تأمین شود و شأن ادراکی دارد که باید با فلسفه تأمین شود.

حضرت می فرمایند با مردم مدارا کن. به اندازه عقل مردم با آنها صحبت کن. ولی در جای دیگر تشویق می کند با ابن ابی العوجاء اینگونه (با استدلال های فلسفی دقیق) بحث کن. بعضی جاها جای به کار بردن اصطلاحات عمیق فلسفی و عرفانی نیست. امیر المومنین همه علوم را به همه یاد نمی دهند به کمیل یاد می دهند.

در بحث های صدرا در مفاتیح‌الغیب چند مطلب هست که مرور می‌کنیم؛ صفحه 136، در ادامه‌ی مبحث انواع عقل، عقل متکلمین را این گونه معنا می‌کند:و اما العقل الذی یردده المتکلمون فإنما یعنون به المشهور فی بادی رأی الجمیع (منظور مشهورات است)، فإن بادی رأی المشترک عند الجمیع و الأکثر یسمونه العقل کما یظهر من إستقراء اشیاء یتخاطبون بها أو یکتبون فی کُتبهم مما یستعملون فیها هذه اللفظه. یعنی معمولاً عقلی که از متکلمان می‌بینیم، این عقل است و همین باعث می‌شود که فیلسوف این روش را برنتابد.

همین مضمون در صفحه 224 شرح اصول کافی آمده با یک توضیحات افزوده تر.

در صفحه 99 مفاتح الغیب، بحثی درباره علم شده و انظار مختلف از جمله نظر متکلمین در مبحث علم را شرح داده و گفته که از حرف متکلمین کشف واقع و بصیرت نسبت به حقایق نمی‌توان پیدا کرد.

در صفحه 493 باز مطلب زیبایی هست. قبلاً گفتیم فیلسوف اعتنا می‌کند به کشف عارف، زیرا کشف عارف را برای رسیدن به واقع یک راه می‌داند، لذا هر ولیّ‌ای حکیم است ولی حکیم من حیث المعرفه لا من حیث الطریق. که در اینجا به همین اشاره می کند.

در سنت اسلامی به عارف و به دین، برای کشف واقع اعتنا شده، ولی حساب متکلمین جدا شده، اصلاً متکلم در این فضا نیست. با این حساب در روش عام (که قبلاً بحث آن شد) جایی برای متکلم نیست، زیرا متکلم دغدغه‌ی رسیدن به واقع را ندارد.ما این اندیشه را با عنوان «اندیشه‌ی نوع فیلسوفانه» یاد می‌کنیم، که انشاءالله در آینده خواهیم نشان داد که فیلسوفان ما چه فهمی از دین داشته‌اند، رقیب فهم دینی‌شان متکلمین بوده‌اند و ... .

در جلد یک اسفار صفحه 11 بعد از توضیح معرفت خدا و علم معاد و ... ، این مضمون است که عادت متکلم، تحسین کردن است یعنی مقصود خود را موجه نشان می‌دهد و به اقناع می‌کشاند تا باور کنند. در واقع عقل کلامی، عقل جدلی است که این راه، راه فلسفه نیست و به درد کشف واقع نمی‌خورد و فیلسوف نمی‌تواند از آن استفاده کند. تقریباً همین بستر است که کل فیلسوفان دوره‌ی اسلامی را از کلام بیزار کرده. عقل کلامی را فیلسوفان نپذیرفته اند.

والسّلام ...

/ 0 نظر / 12 بازدید