جلسه پنجاهم حکمت متعالیه (استاد یزدان پناه)

 برای فهمیدن بهتر تفاوت فلسفه و کلام می‌توان این مثال را آورد که در کلام از عقل عرفی می‌توان استفاده کرد چون معقول را موجه نشان می‌دهد و مخاطب را قانع می‌کند اما عقل عرفی در فلسفه قابل استفاده و معتبر نیست چون هدف فلسفه کشف واقع است. اما عکس مطلب وجود دارد یعنی کلام به دلیل اقناع مخاطب می‌تواند از عقل فلسفی استفاده کند چون با عقل فلسفی و برهانی نیز می‌توان مخاطب را اقناع کرد ولی بدون شک باز هم هدف آن‌ کشف واقع نیست.

چند مورد استفاده‌ی کلام از بنای عقلا شامل بعضی تقریرهای قاعده‌ی لطف یا در بحث حسن و قبح و این‌که احتیاط حسن است، می‌شود. همه‌ی این‌ها نشانه‌هایی است که اقناع مخاطب غایت علم کلام است.

یکی دیگر از تفاوت‌های کلام و فلسفه این است که در فلسفه مقید هستند که از بدهیات شروع کنند تا به اثبات مطلب بپردازند اما در کلام این گونه نیست و لزومی ندارد که به اصل اولی امتناع اجتماع نقیضین برسند.

این تفاوت در غایت این دو علم باعث شده که حتی دریافتی که یک فیلسوف از متن دینی دارد با دریافت یک متکلم فرق داشته باشد.

تا به حال سه نوع هستی شناسی ذکر شد: هستی‌شناسی وحیانی، هستی‌شناسی عرفانی و شهودی و هستی‌شناسی فلسفی. هستی‌شناسی دیگری که وجود دارد هستی‌شناسی کلامی است. در این‌جا کلام با واقع هم سر و کار پیدا می‌کند. اگر یک متکلم در رابطه با هستی حرفی بزند یا بنویسد باید لوازم و تبعاتش را نیز بپذیرد. اگر این حرف با واقع یا متن دینی در تعارض باشد متکلم مجبور می‌شود متن دینی یا واقع را تاویل کند. به همین دلیل هستی‌شناسی کلامی به خصوص کلام معتزله و اشعری ضعیف‌ترین هستی‌شناسی‌هاست.

اما کلام شیعی به دلیل وصل بودن به اهل بیت از این موضوع مستثناست. اهل بیت (علیهم السلام) سخنانشان منبع غنی از معارف است و در واقع سخنان آن‌ها یک کار غنی فلسفی است. به همین دلیل در بستر شیعی فلسفه و کلام فلسفی بیش‌تر رشد کرده است.

بحث بین کلام و فلسفه در طول تاریخ بوده است تا اینکه در این بحث‌ها فلسفه پیروز شد و بوعلی به اشکالات کار متکلمین به طور مفصل پرداخت. بعد از این واقعه بسیاری از افراد رو به فلسفه آوردند و بسیاری از متکلمان به فلسفه توجه کردند و از آن به بعد مباحث فلسفه آرام آرام در کلام نفوذ می‌کند. بعد از آن غزالی فلسفه را قبول نکرده ولی درجه‌ی استفاده از فلسفه توسط او زیاد شده است. بعد از او فخر رازی به عنوان یک متکلم کار فلسفی که می‌کند بسیار زیاد است ولی صبغه‌ی کلامی را نگه می‌دارد. به فلسفه بسیار ایراد می‌گیرد ولی در عین حال کار فلسفی می‌کند و در زمین فلسفه بازی می‌کند. بعد از او حواجه نصیر است که تلاش کرد تمامی اشکالات فخر رازی را در شرح اشارات جواب داده است. ایشان معتقد است مگر قرار نیست در کلام حقایق ایمانی را بگوییم، خب این‌ها را درست بگوییم و مگر فلسفه‌ی مشا و اشراق همین حقایق را خوب نگفته است؟ پس از فلسفه در کلام استفاده کنیم. در نتیجه کلام فلسفی شکل گرفت.

 

/ 0 نظر / 16 بازدید