حکمت متعالیه استاد یزدان پناه 56

عمدتاً در فلسفه یک تقسیمی است که در فلسفه­ی اسلامی با آن روبرو هستیم با عنوان فلسفه الهی و فلسفه­ی الحادی . فلسفه­ی الهی اشاره دارد به آن فلسفه­ای که در آن حقایق معنوی و ماورایی در آن تثبیت می­شود و فلسفه­ی الحادی خدا را باور ندارد.فیلسوفان مسلمان افلاطون را به عنوان فیلسوف الهی شناخته اند و او را افلاطون الهی نامیده اند.

تقسیم بندی فلسفه های پیش از اسلام به الهی و الحادی

 اصل حرف این است که پیش از اسلام هم اساساً به همین دو دسته تقسیم می­ شدند. فلسفه به معنای حقیقی آن در یونان شروع می­شود و الا به شکل شهودی حتی قبل از یونان هم بوده. وجود فلسفه الهی باعث می­شد همان موقع که نهضت ترجمه را می­خواستند ترجمه کنند رفتند به سراغ فیلسوفان و فلسفه­ هایی که الهی­اند با این که اطلاع دارند که غیر از این، فلسفه­های الحادی هم موجود است و فیلسوفان مسلمان می­دانستند که اندیشه های مخالفی هم هست که در حد طبیعت مانده اند و بالاتر نرفتند ولی سراغ فلسفه الهی رفتند و آن را رواج دادند

و فلسفه الهی بود که از طریق نهضت ترجمه منتقل شد.

آیا در یونان فلسفه الهی وجود داشته است؟

 ابتدا باید دید که چیزی به عنوان فلسفه­ی الهی در فلسفه­ی یونان رخ داد یا نه ؟

افلاطون

افلاطون در جامعه­ای زندگی می کند که چندخدایی است . آنچه ما در مورد افلاطون در دست داریم محاورات و گفتگوهای اوست که در اینها اصل اندیشه با تمام ویژگی­ها و با تمام جوانب و جهاتش نیامده است یعنی اندیشه­هایش به صورت پراکنده و حالت محاوراتی است و کمی مبهم است.  البته خوشبختانه علاوه بر محاورات افلاطون در آکادمی خود درس هایی داده که آنها واضح تر است و از روی آنها می توان قضاوت کرد. زیرا اندیشه ها در آنها دیگر ترقیق شده نیست و درس رسمی است. اینها را مثلا در گزارش هایی که ارسطو از ایشان در کتاب مابعدالطبیعه نقل کرده می توان یافت. با در نظر گرفتن فضای جامعه آنروز، محاورات و درسهای رسمی افلاطون می توان قضاوت کرد که نظر واقعی افلاطون چه بوده است.

بیان جناب افلاطون در مورد مثال خیر یا خیر اعلی

 ما اجمالا می­دانیم که جناب افلاطون اندیشه­ی مُثُل را دارد که ارسطو از ایشان نقل کرده است.افلاطون یک حرفی دارد به نام مثال خیریانیکی که در واقع می­گوید ایجاد کننده­ی همه­ی مُثُل هست یعنی تمام مُثُل که عالَم ماده را می­گردانند همه برمی­گردند به یک خیر اعلا که ایشان این حرف را در جلد 2 مجموعه آثار افلاطون ( که محمدحسن لطفی ترجمه کرده است .)

 

 

 

در صفحه 1123 این کتاب آمده است : ایده­ی خوب (ایده یعنی مثال خوب و نیک ) باید چنان چیزی تصور کنی که در پرتو آن موضوعات شناختنی (یعنی مُثُل) دارای حقیقت می­شوند و روح شناسنده دارای نیروی شناسایی می­شود. به عبارت دیگر باید آن را هم علت شناسایی بدانی (یعنی علت معرفت) و هم علت آن حقیقتی که شناخته می­شود( مُثُل).

در صفحه 1124: موضوعات شناختنی (مُثُل) نیز نه تنها قابلیت شناخته شدن را مدیون خوب(خیر اعلی) هستند بلکه هستی خود را نیز از او دارند.

 این را که ایشان مطرح کرد در واقع تمام مثل با همه­ی کثرتش را در یک مبدأ هستی جمع کرد به اسم مثال خیر یا خیر اعلاءیا ایده نیکی یا خیر مطلق که بعدا سر از کار فلوطین در می آورد.

بیان جناب افلاطون در مورد واحد

و باز یک بیانی در مورد واحد دارد که در رساله­ی پارمنیدس مطرح می­شود و تقریباً همه­ی هستی را منتهی می­کند به واحد. و واحد را مبدأ هستی می­گیرد و در مورد آن توصیفاتی دارد.

در جلد سوم صفحه 1672 در مورد واحد بحث می کند: «واحد در دل اشیاء است و بعد لازم می­آید که واحد در زمان نباشد» و می­رسد به این جا که «حتی از حیث وحدت نیز فاقد هستی است.» هستی یک بارِ فلسفی خاصی دارد که آنها یک نوع کثرت از آن می­فهمیدند و اینجا به معنای مطلق هستی نیست که این خودش مشکلاتی را ایجاد کرده که گاهی گفتند ذات حضرت حق اصلاً هستی هم نیست، وجود هم نیست؛ فوق هستی است و هستی و عدم جلوه اوست. «حتی از حیث وحدت نیز فاقد هستی است و حتی نمی­توان به آن واحد هم گفت (و در نتیجه) اگر بتوانیم چنین بگوییم نتیجه این می­شود که واحد نه هست و نه واحد هست (همان وحدت مطلقه)» و بعد توضیح می­دهد که «نه نامی دارد و نه چیزی می­شود درباره­اش گفت و نه قابل شناختن است و نه به احساس و تصور در می­آید.»(به عبارت دیگر منظور ایشان اینست که یک واحد داریم که در عرض دیگر واحدها نیست و هم ارز با هستی های دیگر اشیا نیست و به عبارت ایشان فوق هستی است)

منظور افلاطون از واحد همان مثال نیکی یا خیر اعلی است

بعضی­ها مانده­اند که این واحد چه نسبتی با خیر دارد بعضی­ها حدس زده­اند که این واحد همان مثال نیکی و خیر است. صفحه 477 مابعدالطبیعه­ی ارسطو که ترجمه­ی شرف الدین خراسانی است :« بعضی می­گویند (که منظور ارسطو در اینجا افلاطون است) که واحد بذات همان خیر بذات است اما جوهر آن را به ویژه وحدت دانسته­اند که به اصطلاح هویت خیر همان وحدت است.» در ص 26 این تعبیر را کرده: « زیرا صورت­ها (یعنی مُثُل) علت­های چیستیِ چیزهای دیگراند ( اشیاء مادی) اما واحد، علت صورت­هاست.» این را جناب ارسطو عیناً از افلاطون نقل کرده است. که نتیجه این بیان همان است که مُثُل علت اشیا و واحد علت مُثُل است. باز ایشان(ارسطو) در اخلاق اودموس می­گوید: « افلاطون خیر را با واحد یکی می­گیرد» یعنی عجالتاً خیال ما راحت است که خیر واحد را یکی می­گیرند. واحدی که در پارمنیدس که همان خیر اعلا است و مبدأ تمام مثل می­شود اگر بخواهیم نگاه کنیم به یک توحیدی دست پیدا می­کنیم که اصلاً در سنت یونانی شناخته شده نیست.

اندیشه افلاطون در مورد وجود صانع در رساله تیمائوس

 چرا اندیشه­ی دیگری که در کار افلاطون هست صانع است یا خالق که در رساله تیمائوس دارد و حتی در مورد حدوث عالم نکته­هایی دارد که خیلی شبیه به حدوث صدرایی است. و در باب حدوث که کل عالم یک حادث است و احتیاج به صانع و خالق دارد در آن مطرح شده است.

در صفحه 1837 جلد سه از مجموعه مصنفات: جهان مخلوق،  شده و حادث است زیرا دیدنی و محسوس است و دارای جسم و هر چیز که چنین باشد با حواس قابل درک است و آنچه با حواس قابل درک است و ما از راه ادراک حسی می­توانیم تصوری بدست آوریم متغیر و حادث و شونده است. و اندک پیش گفتیم که هر شونده­ای بالضروره باید بر اثر علتی بشود و پیدا کردن صانع و سازنده­ی این جهان البته دشوار است ولی باید دنبال صانع بگردیم. اگر جهان زیباست(اندیشه نظام احسن) و سازنده­ی او ، آن خوب و کامل پس بی­گمان در ایجاد جهان آن چه را که ابدی است سرمشق قرار داد.

 ص 1840 : پس اینک باید از جهانی واحد سخن بگوییم. (یعنی کل عالم را یک پارچه می­کند به خاطر روح) و این جهان واحد از خالق یا صانع ناشی می شود.

باز مطلب دیگری دارد در نامه­ی دومی که ایشان نوشته  در جلد 3 صفحه 1953 نامه­های افلاطون آمده:(که برخی از آنها عالی است) همه چیزها که در جهان هستند در خدمت والاترین چیزها و شاه جهان است ... آن والاترین چیزها شاه جهان است و همچنین چیزهایی که او علت آنهاست نقصی ندارد. بعد می­گوید به آن شخصی که نامه داده مطالب فلسفی را نباید بدون احتیاط بگویی و بزرگترین احتیاطی که در این باره باید کرد این است که هنگام تحقیق دشوارترین و عمیق­ترین مسائل فلسفی نباید چیزی نوشت و بعد توضیح می­دهد که من نیز درباره­ی مهم­ترین مسائل فلسفی چیزی ننوشته­ام.

 برخی بیانات از افلاطون هست که صحبت از چند خدایی است و یا برخی از آن­ها با کسی صحبت می­کند که قائل به چند خدایی است . ولی واقعیت این است که فلوطین درست تشخیص داده که آنچه در افلاطون می­گذرد مسئله­ی توحید است .

در مسئله­ی معاد هم افلاطون در رساله­ی پایدُم ص 555 با اینکه نباید اینچنین صحبتی داشنه باشد ولی بحث­هایی شبیه بحث هایی که در متون دینی در مورد بررزخ و تجسم صوری هست را مطرح می­کند : ارواح آدمیان پس از جدایی از تن به دنبال فرشتگان به جایی که برای آن­ها مقدر است رهسپار می­شوند و در آن­جا خوبان از بدان جدا می­گردند آنان که نه خوب­اند و نه بسیار بد در یک جا قرار می­گیرند. ارواحی که به سبب آلودگی به گناهان بزرگ چون غارت پرستشگاهها یا کشتار بی گناهان مداوا ناپذیر هستند به آن رودخانه (تارتاروس که مملو از آتش است) می روند. ارواح نیکان و پاکان از این گونه عذاب فارغ­اند و اما ارواح دوستداران دانش در هیچ تنی دوباره مکان نمی­گیرد و از بند تن آزاد می­گردند و این همانی است که ما در بحث­های خود به اسم معاد روحانی می­شناسیم .

در چند جا ثابت می کند روح چون مجرد از بدن است بعد مفارقت از بدن نابود نمی شود.

 اما واقعیت این است که آنقدر رساله­ها متعدد است که گاهی آدم گم می­کند که این اندیشه­هایی که ایشان دارد چی است. گرچه مُثُل را در بسیاری از جاها گفته ولی مسلم است که مثل را به  خیر اعلا و واحد بالذات برگردانده است . در نتیجه می توان گفت اندیشه الهی در کار افلاطون هست.

ارسطو

کاری که ارسطو انجام داده بعد از 20 سال تلمذ نزد افلاطون از او جدا گشته و آهسته آهسته فلسفه­ی ویژه­ی خودش را آورد و مخالفت خود را با افلاطون  در بحث مُثُل نشان داد ولی یک کاری کرده که مهم است اولاً منطق را سر و سامان داده (که منطق او از عمق و روشمندی برخوردار است) ثانیاً منطق را در مابعدالطبیعه و چند کتابش اعمال کرد . ایشان چند اندیشه دارد که راه را باز کرده اولاً گفته که : فلسفه موضوعش در مورد موجود بما هو موجود است مشخص می کند که بحث از خدا را در کجا باید کرد و بعد در صفحه 364 که آقای شرف الدین ترجمه کرده و توضیح می دهد ریاضیات از چه بحث می­کند ؟ طبیعیات از چه بحث می­کند ؟ و بعد می­گوید اگر وجودی مفارق از عالم ماده داشته باشیم و حرکت نداشته باشیم این را باید در علم ویژه­ای یعنی در فلسفه بحث شود و می گوید که بعدا را من محرک اول را در فلسفه اثبات می کنم.

در کتاب دوازدهم  (لامبدا یا حرف لام) از کتاب مابعدالطبیعه (که به کتاب حروف در سنت اسلامی معروف است) ایشان محرک اول را اثبات می کند. خیر اعلی و واحد بالذات افلاطون را نمی پسندد. و خودش راه دیگری را می پیماید و محرک اول را اثبات می کنم. در صفحه 396 می گوید: «پس باید مبدئی اینچنین وجود داشته باشد که جوهرش فعلیت است.(همان محرک اول)» اگر چه  در سنت اسلامی این استدلال را ناکافی دانسته اند.

علاوه بر این ایشان علل چهارگانه را توضیح می دهد و این بحث علل چهارگانه دستمایه قوی ای برای بحث های الهیات بالمعنی الاخص می گردد. ایشان می گوید علت فاعلی خیر است و شبیه خیر اعلای افلاطون می شود. صفحه 322 مابعد الطبیعه: « در چیزهایی که از آغاز بوده اند و چیزهای جاودانی و ازلی نه چیز بدی است نه خطایی و نه چیز تباه شده ای.»

بنابر این ایشان وحدت خدا ، خیر بودن خدا و مبدأ هستی بودن خدا را پذیرفته است.

در مورد علل چهارگانه جایی که علت غایی را توضیح می دهد ایشان در مورد طبیعت هم بحث علت غایی را پیش کشیده است و یک نوع هدایتگری و غایت در پس پرده طبیعت که معتقد است بی شعور است در نظر گرفته است.

بحث های ارسطو دستمایه هایی برای بحث های بعدی به وجود آورد.  در بحث نفس هم ایشان معتقد است که مجرد و ماندنی است.

 

فلوطین

اما درباره­ی فلوطین(ایشان 600 سال بعد از افلاطون بوده و در اسکندریه در شمال مصر بوده است)  : اگر بخواهیم خوب تصور کنیم این است که افلاطون آمده چیزی را راه انداخت که اگر  ادامه پیدا می­کرد سر از خیلی جاهای دیگر در می­آورد ولی ارسطو تقریباً آمده این راه را قیچی کرده و مُثُلش را برداشت و با واحد بالذاتش و خیر اعلای آن جنگیده و آنرا کنار گذاشت. البته توحید در ارسطو وجود دارد ولی به قوت افلاطون نیست . فلوطین که بعداً می­آید دوباره بحث­های افلاطون را زنده می­کند و می­گوید این خیر اعلی همان واحد است و بعد فهمیده که همه­ی اشیاء از این صادر شده است و بحث صدور و خلقت را خیلی جدی می کند و در فلوطین مسئله­ی توحید بشدت قوی است که گاهی سر از وحدت شخصیه در می­آورد. ولی به علت کمبود در نقل شدن سخنان او فیلسوفان ما از حرفهای او وحدت شخصیه نفهمیدند و فقط توحید را فهمیدند. کار دیگری که فلوطین انجام داد این بود که علاوه بر این که کار افلاطون را زنده کرده بسیاری از آموزه های درست ارسطو را در کار خودش آورده که در واقع بین افلاطون و ارسطو را جمع کرده که از او تعبیر به نوافلاطونی هم شده است که ان شاء الله در جلسات بعدی صحبت بیشتر می­شود .  

/ 0 نظر / 67 بازدید