دهه ی کتاب

کتاب حاضر نوشته ی نویسنده‌ی کتاب "خاک های نرم کوشک" است که درباره زندگی شهید برونسی نوشته شده بود.از ایشان همچنین کتاب حکایت زمستان هم به چاپ رسیده که رمان‌گونه‌ای از احوال اسرا در اردوگاه های عراق بود.در ادامه قسمتی از کتاب را آوردم تا با سبک قلم ایشون آشنا تر بشید:

 

 

"نور ماه ریخت توی منطقه , نور ستاره ها هم ,سید صورتش خیس شده بود , خیس اشک . آتش دشمن شروع شد : از زمین و آسمان رو سرمان می بارید . گفتم : « زنجیر های دشمن پاره شده , حسابی زده به سرش ! » سید اشک می ریخت مثل باران  از ابر بهاری گفت , بلند گفت با شوق گفت : من امشب به لطف امام زمان (عج) زنجیر هامو پاره می کنم .» دست انداخت گردن شفیع , گردن همه مان دست انداخت. شفیع سرش را به سینه فشار داد . آهسته و لرزدار گفت :« پیش جدت رسول ا... و پیش ائمه (علیهم السلام) هوای ما را هم داشته باش» . سید گفت با گریه به همه ی بچه ها گفت : «وقتی رسیدم نزدیک خاکریز دشمن , هرکسی دور و بر من باشه , شهید می شه» .گفتم :« این سید چرا این طوری شده ؟»

گفتم شاید از آتش دشمنه !

گفتم ما از همین جا در بریم خیلی کار کردیم , گرفتن خاکریز دشمن پیشکش !

یکی گفت از بین بچه ها با ناله گفت :« سید تو رو به مادرت فاطمه ی زهرا (س)انگشت کوچیکه ما رو هم بگیر !»

سید گفت : « من امشب به لطف امام زمان (عج)زنجیرهامو پاره می کنم , دم خاکریز دشمن هرکسی دور و بر من باشه , شهید می شه .» از قیافه اش می شد معنی شوق را فهمید . نورانی شده بود , باحال شده بود از صدایش صفا می بارید گفتم : به خدا اگر به تو میدون بدن سید تو همین آتش سنگین می رقصی ! گفت با گریه گفت با ذوق گفت به خدا راست گفتی  هاشم با حالی که من دارم باید هم برقصم . رقصید هم زیر آتش دشمن . وقتی زیگزاگ می رفت پشت سر شفیع می رفت , مثل شفیع گریه می کرد و می رفت ! جلوی تیرهای مستقیم می رفتند ,اگر نمی دیدم باور نمی کردم , هیچ وقت باور نمی کردم ! رسیدیم نزدیک خاکریز دشمن . منور ها یکی پس از دیگری می آمدند و تو هوا می چرخیدند , می رقصیدند. منطقه را مثل روز می کردند . زمین گیر شدیم نباید می شدیم اگر می ماندیم کلک مان کنده بود باید بلند می شدیم و پشت بندش سید صدای گریه شان , گوش فلک را کر می کرد بچه ها همه بلند شدند , دنبال آن ها . تعجب بود : سنگینی آتش متوجه شفیع و سید بود طرف بچه ها کمتر می آمد , یا اصلا نمی آمد ! من شاید آخرین نفر بودم که بلند شدم . قبلش سید را دیدم . گریه اش را دیدم , خنده اش را دیدم , رقصیدنش را دیدم ؛ رقص تو موج خمپاره ها , تو دل آتش , من غیب شدن سید را هم دیدم , گفته بود با گریه گفته بود به همه ی بچه ها گفته بود : «نزدیک خاکریز دشمن هر کسی با منطقه ای باشه , شهید می شه .» فقط یکی توانست برود دور و برش یکی که سن و سالی هم نداشت , چهارده شاید هم پانزده سال , قبل حمله از بین بچه ها با ناله گفته بود :« :« سید تو رو به مادرت فاطمه ی زهرا (س)انگشت کوچیکه ما رو هم بگیر !» ...

 

 

 

صلوات

 

/ 0 نظر / 24 بازدید