قسمت چهل و نهم از مباحث حکمت متعالیه( استاد یزدان پناه)

اساسا با این طرح،  لزوما با یک فلسفه روبرو نیستیم و می توانیم ده ها فلسفه داشته باشیم. اساسا هر فیلسوفی در فلسفه اش مراعات دین  را بکند و بتواند آن آموزه ها را به نحو فلسفی حل کند و در آن بگنجاند یک فلسفه اسلامی عرضه کرده است که هر چه بهتر باشد فلسفه مطابقتری با فلسفه اسلامی عرضه کرده است.( مانند بحث اثبات واجب ) .

در واقع در این فلسفه روح فلسفه اسلامی دمیده شده است، اس و اساس هست ولی خرده ریزها هنوز نیست؛ بعضی تعبیر کرده اند خطوط کلی متن دینی. فیلسوف در این مسیر هر چه جلوتر می رود می بیند زوایا و اعماق بیشتری دارد و انطباق بیشتری می بیند.

پس امکان فلسفه اسلامی به معنای یک فلسفه نیست و می تواند دارای فلسفه های متعددی باشد. بله ، باید به جایی برسیم که همه تحلیل ها و مسائل بیاید در فلسفه اسلامی و دید که چقدر مطابق هست و چقدر مطابق نیست. این بر می گردد به فهم فیلسوف ، اطلاعات دینی او و بسط و گسترش کار فیلسوف و به اینکه به یک مسئله اساسی دست پیدا کند که خیلی از مسائل را حل کند.

منظور از روح فلسفه اسلامی یعنی مطابقت با خطوط کلی آموزه های اسلامی. همینکه خطوط کلی باشد کافی است ولی این روح باید خود را آهسته آهسته وارد کند. باید توجه کرد روح متن دینی به عنوان روح کلی است و تجسم حقیقی این روح کلی به عنوان فلسفه دینی تحت عنوان فلسفه اخص عینیت می یابد که عینیت واقغی دینی در آن جمع شده باشد و همانی است که شریعت می گوید که بسیار سخت است در همه جا پیاده شود و ما الان با فلسفه اسلامی اخص روبرو نیستیم. ولی فلاسفه هم باید تلاش کنند تا فلسفه خود را آهسته آهسته به آن برسانند.

سوال: آموزه های یکپارچه دینی یک نظام سازگار می تواند داشته باشد ؟ بله؛ در علم الهی ، در عقل اول ، در علم رسول الله و امیر المومنین (صلی الله علیهما و آلهما) یک نظام واحد از حقایق و مکعارف واقغی وجود دارد و تک نظام هم هست که در آن منعکس شده است. تک نظام قرار است نظام هستی شناختی ارائه دهد نه اینکه اثبات کند ( هستی شناسی وحیانی نه عقلانی). آن، یک تک نظام است و چند نظام و فلسفه نیست. ولی الان با نظام هستی شناسی عقلانی روبرو هستیم؛ فیلسوف باید شروع کند، آن تک نظام آنجاست و فیلسوف اینجا. فیلسوف اگر خطوط کلی را رعایت کند اسلامی است؛ هر چه نزدیکتر شود آن فلسفه اسلامی تر و موفق تر است.

این اندیشه اجازه می دهد که بحث دیگری کنیم که بسته به تلاش ها درجات فرق می کند. سوال: چه مقدار با هم موافقت دارند؟ میزان مطابقت متن دینی در این فلسفه ها متفاوت است، مثلا علم ربوبی در فلسفه مشاء با آن ویژگی هایی که در متون دینی آمده کمی ناسازگار است؟

پاسخ: آنچه مهم است مطابقت خطوط کلی است نه در مسائل جزئی. نگاه داشتن خطوط کلی مهم است.

سوال: آیا با این طرحی که دادید به عنوان فلسفه اسلامی ، فلسفه تقلیل به کلام پیدا نمی کند؟ اگر دغدغه دینی پیدا کند که می شود کلام و از حالت فلسفه می افتد؟!

پاسخ: فلسفه برای خود روندی دارد و کلام نیز یک روند. دغدغه فلسفه کشف واقع است آنگونه که هست( امور کلی و کلان). اگر این دغدغه در کلام هم باشد مشترکند ولی چنین نیست لذا هیچ گاه فلسفه به سمت کلام نمی رود. با توجه به غایت کشف واقع ، فلسفه  اگر در وسط امر طوری شود که احساس کند به واقع نمی رسد نمی تواند آن امر را لحاظ کند.

اصل در کلام برای اقناع و تبکیت خصم است. یک اقناع معقول کافی است و اینکه باور کند خواه با واقع بسازد یا نسازد. زیرا هدف اصلی آن اثبات و اقناع است. اما هدف فلسفه اثبات است مطابق با ثبوت که این هدف برای کلام و متکلم وجود ندارد. این امر به معنای بد بودن کلام نیست بلکه کار خوبی است( با توجه به نوع مخاطب).

در واقع در کلام برای پاسداشت آموزه های دینی از هر چه در چنته موجود است استفاده می کنند، کلام حتی می تواند از عقل عرفی استفاده کند ولی در فلسفه نمی شود چنین کاری کرد. کلام قرار است به هر ترتیبی که بشود شخص را قانغ کرد ، مسئله را اثبات کند و لزومی ندارد که به واقغ نگاه کند ولی در فلسفه این امر ممنوع است. والسلام

/ 0 نظر / 11 بازدید