حکمت متعالیه استاد یزدان پناه 61

مسعودی در ادامه می‌آورد که بعد از آنها کتب شاگرد «یوحنا بن حیلان» یعنی «ابی نصر محمد بن محمد الفارابی» مورد استفاده مردم بوده است. در کل هم این‌طور گزارش می‌دهد که 3 شخصیت بزرگ در آن زمان وجود داشته است که «ابن کرنیب»، «متا بن یونس» و «فارابی» بوده‌اند و بعد از آنها به غیر از «ابی زکریا ابن عدی» که شاگرد این سه تن است کسی را به بزرگی مقام علمی نمی‌شناسد. درست مانند این‌که در زمان حال گزارش دهیم که فیلسوفان بزرگ حاضر، «حضرت آیت‌الله حسن‌زاده»، «حضرت آیت‌الله جوادی» و «حضرت آیت‌الله مصباح» هستند و این چگونگی فضای علمی فعلی را نشان می‌دهد.
در جلسه قبل خواندیم که «فارابی» اعلم از «متا بن یونس» است. فارابی انصافاً در منطق (تحقیق و نه شرح) بی‌نظیر شد و کتاب‌های او در شرح منطق «ارسطو» وجود دارد و چاپ شده‌اند. البته فارابی به غیر از منطق در چیزهای دیگری مانند موسیقی و فلسفه نیز نسبت به هم‌عصران خود ممتاز است. وی فلسفه (فلسفه‌ی ارسطو و افلاطون با تقریر نو افلاطونی‌ها) را یک دور با قرائت اسلامی دوره می‌کند. از دیگر نقاط برجسته‌ی فارابی، نگاه تمدنی او به علومی مثل فقه، اصول، کلام، سیاست و ... است و بعد از فرد دیگری با این وسعت چنین کاری را نکرده است.
فارابی در فلسفه بسیار قدرتمند است و نه تنها هم‌عصران وی که بعد از او هم بسیاری به پای او نمی‌رسند به‌گونه‌ای که «بوعلی» با آن همه عظمت سر سفره‌ی مباحث او نشسته است تا جایی که به نظر می‌رسد هرچه بوعلی گفته است، قبلاً توسط فارابی بیان شده بوده است با این تفاوت که بوعلی این مباحث را بسط داده است. تقریرهای فلسفی فارابی، نوعی دستگاه وجودی فلسفی سازوار است اما در حد ابتدایی، که منظور ما از ابتدایی این است که انتظار نداریم وی در حد «صدرا» در مباحث فلسفی جلو آمده باشد، ولی در حد خودش و زمان‌اش خیلی خوب است.
اولین کاری که ما در فضای خودمان درباره‌ی فارابی باید انجام دهیم، این است که ببینیم ایشان چه تلقی از دین و وحی دارد و بعد بفهمیم که چه نسبتی را بین فلسفه و دین برقرار می‌کند و در نهایت بحث‌های مفصل او را به صورت فهرست‌وار آشنا شویم.
برخی بحث های فارابی به شکل عجیبی متأثر از صریح متون دینی است و حتی گاهی اوقات خودش می‌گوید که از یک سری آیات و روایات استفاده کرده‌ام. مثلاً در موضوع وحی، وقتی متون دینی را بررسی می‌کنیم، جبرائیل به عنوان واسطه‌ی وحی، وحی را از طرف خدا آورده و به قلب مبارک رسول‌ الله (صلی الله علیه و آله) نازل کرده است «نزل به الرّوح الأمین»؛ حال همین اندیشه را وقتی به دست یک فیلسوف مسلمان دهیم، خروجی آن به نوعی تحلیل وحی است. فارابی در مورد وحی می‌گوید که اگر دقت کنیم، «روح الأمین» جزء عقول و مفارقات است و «عقل اخیر» را «روح الأمین» می‌داند. به درستی یا نادرستی آن در حال حاضر کاری نداریم، بلکه مهم نحوه‌ی برخورد وی با این مطلب است.
در گزارش‌های دینی رؤیت جبرئیل به صورت تمثل یافته است و بعضی از انبیاء جبرئیل را در خواب می‌بینند و برخی دیگر در بیداری، و رؤیت در بیداری قوی‌تر از در خواب است. فارابی این مطالب را در متون دینی دیده است و درباره‌ی آنها این‌چنین می‌گوید: «اولاً رسول الله به خود عقل فعال اتصال پیدا کرده است (اتصال در فضای مشائی) و با این اتصال عقل مصطفاد شده است.» شاید رگه‌هایی از لفظ «عقل مصطفاد» در گزارش‌های نو افلاطونی‌ها آمده است و به ارسطو نسبت داده‌اند، ولی تحلیل این‌چنینی قبل از فارابی وجود ندارد.
«عقل مصطفاد» یعنی تمام حقایق را در خود دارد. در واقع «عقل مصطفاد» ماده‌ای است برای جبرئیل. همان‌گونه که «عقل مصطفاد» نسبت به «عقل منطبع» حقیقتی است که ماده‌ای به نام «عقل منطبع» باید باشد تا به آن «عقل مصطفاد» داده شود، جبرئیل هم نسبت به «عقل مصطفاد» همین‌گونه است.
حرف فارابی این است که در عین این‌که با خود عقل هست، قوه‌ی خیال‌اش آن‌قدر قوی است که جبرئیل را با جزئیات به صورت تمثل یافته می‌بیند. حال می‌تواند در خواب باشد یا بیداری. یعنی می‌گوید که رسول خدا به غیر از آن‌که حکیم و فیلسوف است بلکه بالاتر هم هست، چرا که می‌تواند صور جزئیه و صور برزخی را هم ببیند. همین مطلب فارابی گرچه ناکافی است ولی دقیقاً نشان‌دهنده‌ی این است که این مسائل را از متون دینی برداشت کرده است به گونه‌ای که جناب بوعلی هم در بحث وحی (و تفاوت آن با حدیث قدسی) از همین اندیشه استفاده می‌نماید.
همین اندیشه‌های فارابی و نیز نگاه تمدنی او، موجب می‌شود که از رسول‌ الله (ص) به «رئیس الأول» و پادشاه حقیقی (یعنی کسی که رئیس مدنی است) تعبیر می‌کند. او می‌گوید که رئیس حقیقی فقط انبیا هستند و چون رگه‌ی شیعی هم دارد، بعد از انبیاء، ائمه (علیهم السلام) هستند. «رئیس الأول» از نظر وی، هم نبی و امام است و هم حکیم و فیلسوف حقیقی. در نمط نهم «اشارات»، آنجایی که فایده‌ی عبادت را مطرح می‌کند و مسأله‌ی مدنی بالطبع بودن انسان را می‌گوید، برگرفته از همین اندیشه‌های فارابی است.
فارابی می‌گوید که مدینه‌ی فاضله، جایی است که اندیشه‌ی حاکم بر آن در دو ساحت علم و عمل (حکمت عملی و حکمت نظری)، اندیشه‌ای درست باشد و فیلسوف حقیقی که چنین اندیشه‌ای دارد، همان «رئیس الأول» یا رسول الله است که هم در آرای نظری و هم آرای عملی هیچ امر خلافی از او سر نمی‌زند. چنین شخصی هر آن‌چه می‌بیند مطابق با واقع است، هر چند که جبرئیل را به صورت تمثل یافته می‌بیند و وحی را دریافت می‌نماید. پس این شخص، فلسفه‌ی حقیقی را داراست. حتی فارابی از این فراتر هم رفته است که ابراز دین به چه شکلی می‌تواند باشد، یعنی گاهی صریحاً گفته شود، گاهی تمثیلی باشد و همان‌طور که قبلا گفتیم، حتی گاهی می‌تواند برهان هم نداشته باشد.
پس با توجه به اندیشه‌های او در مورد وحی و «عقل مصطفاد»، و نیز در مورد «رئیس الأول»، نهایت حرف‌ این است که نبی خدا هرچه آرای نظری دارد درست و مطابق با واقع است. سپس توضیح می‌دهد که عموماً انبیاء از راه کسب علم و استدلال، حکیم نشده‌اند، بلکه از راه وحی به واقع رسیده‌اند. فارابی این‌گونه نتیجه می‌گیرد که حکیمان و فیلسوفان باید به آرا و متون دینی توجه کنند. همین موارد نشان می‌دهد که خود فارابی، به متون دینی بسیار اهمیت می‌داده است.
در کتاب «السیاسة المدنیه» (یا با عنوان «مبادئ الوجود») صفحه‌ی 79 در باب وحی می‌گوید: هیچ مخلوقی بالاتر از «رئیس الأول» نیست و او در هیچ چیز محتاج کس دیگری نیست. «رئیس الأول» باید در درک اشیاء بسیار تیز و در بحث احکام «مشرّع» باشد و تشریع احکام نماید (که این احکام می‌بایستی بر مبنای آرای نظری درست و برگرفته از وحی باشد) و دیگران را ارشاد و دست‌گیری نماید. معارف به صورت بالفعل برای «رئیس الأول» حاصل می‌شود و با انسان دیگری برای به دست آوردن معارف احتیاج ندارد.
فارابی می‌گوید چنین کسی که باید این ویژگی‌ها را داشته باشد (نزدیک به 12 ویژگی ذکر می‌کند)، «فی أهل الطبایع العظیمة الفائقة إذا اتّصلت نفسه بالعقل الفعال» دارای طبیعت و مزاج اشرف و عظیم است. این‌جاست که می‌گوییم خداوند می‌داند رسالت‌اش را در کجا و در چه کسی قرار دهد. این نفس دارای طبیعت عظیم، چه وقت می‌تواند به عقل فعال اتصال یابد؟ (در صفحه‌ی 32 همین کتاب راجع به خداوند، تمامی علوم مفارغات توضیح می‌دهد و عقل اخیر را به عقل فعال تعبیر می‌کند وعقل فعال را «روح الأمین» و «روح القدس» می‌داند) ابتدا باید عقل منفعل به عقل مصطفاد برسد و با حصول به عقل مصطفاد، با عقل فعال اتصال پیدا می‌کند. این اتصال موجب می‌شود که تمام حقایق را آن‌گونه که هست، بیابد. بنابراین «رئیس حقیقی» اوست چرا که بر او وحی نازل می‌شود. تا زمانی که انسان به عقل مصطفاد نرسد، امکان انزال وحی بر او وجود ندارد. از نظر فارابی (بر خلاف تصور خیلی‌ها از فهم مباحث او) فیلسوف حقیقی همان «»رئیس الأول» است.
گرچه بحث ما در این‌جا در مورد معارف نظری است ولی این اندیشه آن‌قدر بُرد دارد که در مباحث سیاسی و اخلاقی و ... نیز باید جلوی چشم حکمای این علوم باشد.
عقل منفعل برای عقل مصطفاد، مثل ماده و موضوع است و عقل مصطفاد مثل ماده و موضوع است برای عقل فعال. این یعنی که جان نبی (عقل مصطفاد) آن‌قدر به روح الأمین (عقل فعال) وصل است که دم به دم آماده‌ی دریافت وحی است. معارف از عقل فعال به شرط وجود عقل مصطفاد، به عقل منفعل داده می‌شود که این معارف همان وحی است. پس در اندیشه‌ی فارابی، عقل نبی یعنی عقل برتر. فارابی حتی راجع به شرایع انبیاء مختلف هم صحبت می‌کند که مربوط به بحث ما نیست.
در صفحه‌ی 8 رساله‌ی «زینون» فارابی، آمده است: نفس قدسی نبوی، برای رسیدن به حقایق احتیاج به استدلال ندارد. برخلاف نبی، افراد عادی از طریق استدلال و قیاس حقایق را درمی‌یابند. بنابراین هر کسی به علم نبوی دسترسی پیدا نمی‌کند. بعد از آن هم به بحث شریعت می‌رسد که در ادامه عرض خواهد شد.

/ 1 نظر / 40 بازدید
صادق

سلام هر چه منتظر قرار گرفتن جلسه 60 حکمت متعالیه در وبلاگ شدیم تا پس از آنها جلسه 61 را در وبلاگ قرار دهیم، خبری نشد که نشد در نتیجه تصمیم گرفتیم که مطلب خودمان را بگذاریم و برای گروه قبل خود یک پیش نویس قرار دهیم تا هر وقت خواستند مطلب بگذارند، مطلی ایشان قبل از مطلب ما قرار گیرد و روند مطالب به هم نخورد. انشالله در ماه مبارک رمضان دعاگوی هم باشیم التماس دعا