پای درس اخلاق استاد...(95)

بحث‌های روز پنج‌شنبه در دو بخش خلاصه می‌شد بخش اول راجع به مسائل اخلاقی بود و بخش دوم شرح کوتاهی از نهج‌البلاغه امیرالمؤمنین(علیه السلام) که آن هم مناسب با مسائل اخلاقی است. در مسائل اخلاقی به این نتیجه رسیدیم که ذات اقدس الهی گذشته از اینکه احکام و قوانین اخلاق را در قرآن بیان کرده انسان متخلِّقی که تمثّل اخلاق الهی است به نام وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) را هم به ما معرفی کرد. یا از قدیمی‌ترین سور‌ه‌های مکّی که از آ‌نها به عنوان عتائق سوَر یاد می‌کنند عَتیق یعنی کهن, سورهٴ قلم است که در آن آیه کریمه ﴿إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ﴾[1] آمده بعد به ما دستور دادند که ﴿لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾[2] پس در اوایل بعثت یعنی همان اوایل سوَر مکّی فرمودند او دارای خُلق عظیم است بعد هم در سورهٴ احزاب ما را به تأسّی به آن حضرت دعوت کردند آنچه وظیفه ماست در این تأسّی آن است که ببینیم وجود مبارک آن حضرت اخلاق علمی‌شان چگونه بود و اخلاق عملی‌شان چگونه بود طرح این دو نکته برای آن است که در فضای عمومی فقط همان اخلاق عملی نافع است ولی در فضای حوزوی و دانشگاهی، گذشته از آن اخلاق عملی, اخلاقهای علمی هم لازم است. از نظر اخلاق علمی، وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) طبق بیان نورانی که خودش فرمود, فرمود: «اعطیت جوامع الکلم»[3] این جزء مختصّات آن حضرت است البته درباره اهل بیت مخصوصاً وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) هم آمده است که «اعطی علیاً جوامع العلم».[4] جوامع‌الکلم یعنی انسان محقّقانه حرف بزند نه بی‌برهان چیزی را تصدیق کند نه بی‌برهان چیزی را تکذیب کند نه زائد بر مقدار لازم سخن بگوید نه کمتر از مقدار لازم حرف بزند بشود جوامع‌الکلم, اگر کسی نداند چه چیزی بگوید یا چطور حرف بزند یا درباره چه چیزی حرف بزند این واجد جوامع‌الکلم نیست جوامع‌الکلم همان قوانین اساسی است یعنی چیزی که خیر دنیا و آخرت مردم را به همراه دارد هم مُتقن است هم بازده خوبی دارد که فرمود: «اعطیت جوامع الکلم» این به منزله قانون اساسی است آن وقت قوانین دیگر از این جوامع‌الکلم استنباط می‌شود به ما که در حوزه و دانشگاه هستیم گفتند شما سعی کنید جوامع‌الکلم را یاد بگیرید یعنی قانون اساسیِ آن رشته‌تان را یاد بگیرید که فروعات علمی آن رشته از آن قانون اساسی که به منزله ریشه است استنباط بشود.
خدای سبحان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به عنوان مبیّن به عنوان معلّم معرفی کرد فرمود: ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ﴾,[5] ﴿أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾[6] خدا او را به عنوان مبیّن معرفی کرده به عنوان معلّم معرفی کرده وجود مبارک حضرت هم در طیّ این 23 سال عمر پربرکتش هم تعلیم داشت هم تبیین داشت آ‌نجا که مطلب نظری باید به بدیهی برگردد آنجا را با تعلیم حل می‌کرد آنجا که مطلب، قابل برهان نبود توضیح می‌خواست تنبیه می‌خواست روشن کردن می‌خواست آنجا را به عنوان تبیین, عهده‌دار بود; چه در بخش تبیین که فرمود: ﴿لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾ چه در بخش تعلیم که فرمود: ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ﴾ این جوامع‌الکلم را به مردم آموخت. بخش وسیع جوامع‌الکلم, به معرفت‌شناسی برمی‌گردد که انسان راه شناختش چه باشد اگر راه شناختش فقط در محدوده حس و تجربه حسی بود این در برابر وحی موضع می‌گیرد چون با معیار او هماهنگ نیست (یک) و آنچه خود دارد به همان بسنده می‌کند (دو) و نه تنها بسنده می‌کند به آن فرحناک است (سه) که این یک علم مذموم است چون جزء جوامع‌الکلم نیست. فرمود آیات الهی, احکام الهی, دستورهای پروردگار وقتی می‌آید عده‌ای که در حدّ حس و تجربه آگاهی دارند از علوم مادی برخوردارند و سقف علمشان در حدّ حس و تجربه است ﴿فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِنَ الْعِلْمِ﴾[7] همین علمی را که دارند به آن خوشحال‌اند; چون بالاتر که مسئله وحی و علوم وحیانی است را ادراک نمی‌کنند آن را طرد می‌کنند که ﴿نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ﴾[8] می‌شود, به همین مقداری که در حقیقت کفِ دانش است اکتفا می‌کند ﴿فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِنَ الْعِلْمِ﴾ اما وجود مبارک حضرت همانند سایر انبیا(علیهم السلام) آمدند گفتند علمِ حسّی و تجربه حسّی کف دانش است این لازم است ولی کافی نیست از این بالاتر, علم تجریدی است اگر آن علم تجریدی را پشت‌سر گذاشتید علم‌های شهودی هم هست ولی بالأخره علم تجریدی به برهان عقلی باید برسد اینها که از علم تجربی به عنوان سکّوی پرش استفاده کردند به علم تجریدی استدلالی عقلی رسیدند قرآن کریم حرف‌های اینها را با عظمت و جلال و شکوه نقل می‌کند; هر وقت اختلاف نظر در یک جامعه پیدا بشود قرآن حرف علما را در آنجا با تکریم و اجلال یاد می‌کند ﴿وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ﴾[9] رسول من! رأی و نظر دانشمندان این است که تو حق آوردی پس عده‌ای ﴿فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِنَ الْعِلْمِ﴾ امور وحیانی را ـ معاذ الله ـ فسون و فسانه می‌پندارند اما آنها که از علوم تجریدی و عقلی و برهانی برخوردارند رأی آنها این است نظر آنها این است ﴿وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ﴾ خب نقل آرای صاحب‌نظران علمی در قرآن به زبان ذات اقدس الهی نشان اجلال و تکریم علمِ تجریدی و برهانی و عقلی و عالمان حق‌پسند است. در بخش‌هایی که درباره قارون و تجمّل‌گرایی عده‌ای و ظاهرپسندی گروهی که به دنبال قارون حرکت کردند قرآن سخن می‌گوید می‌فرماید وقتی قارون با آن زینتش خارج می‌شد چشم‌گیر بود ﴿فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ﴾ عده‌ای کوته‌نظر می‌گفتند: ﴿یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ﴾ ای کاش ما هم نظیر او می‌داشتیم اما ﴿وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ﴾[10] در برابر قارون, علما گفتند که این چیز زودگذری است هرگز با سنگ زرد و سنگ سفید، کسی به جایی نمی‌رسد همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود طلا و نقره نزد من سنگ‌اند «کلاهما عندی حجران»[11] یکی سنگ زرد است و یکی سنگ سفید در این کتاب‌های لغت می‌بینید از طلا و نقره از ذَهَب و فضّه به عنوان احجار کریمه یاد می‌کنند یعنی سنگ‌های گران‌قیمت وگرنه از حدّ سنگی و جمادی که اینها بالا نیامدند آنها که این علم تجریدی را دارند به افرادی که قارون و امثال قارون را معیار کمال قرار می‌دهند می‌گویند: ﴿وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ﴾ بنابراین اخلاقِ علمی یعنی آنچه در حوزه و دانشگاه لازم است این است که انسان از کفِ علم بیاید بالا یعنی از علم حسّی و تجربی بیاید بالا, به علم برهانی و عقلی برسد قهراً حق و باطل, صدق و کذب, حَسن و قبیح, خیر و شر با آن تشخیص داده می‌شود نه با علم تجربی محض. اگر با آن علم انسان توانست زیبا و زشت را تشخیص بدهد راجع به حق بودن قرآن، دیگر ﴿فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِنَ الْعِلْمِ﴾ نمی‌شود بلکه می‌گوید کلام خدا حق است ﴿وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ﴾ و اگر در برابر قارون‌زدگی عده‌ای کوته‌نظر قرار بگیرد می‌گوید: ﴿وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ﴾ اینها اخلاقِ علمی حوزویان و دانشگاهیان است که هم خودشان را نجات می‌دهند هم نجات جامعه به عهده اینهاست اما اخلاق عملی, مقدور دیگران هم می‌باشد چه اینکه عده‌ای این راه را رفتند آنچه مخصوص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است آن نه مقدور کسی است نه ما را دعوت کردند که شما تأسّی کنید مسئله نبوت, مسئله رسالت, خصائص‌النبی آنها چیزی نیست که آن حضرت برای ما الگو باشد یا بتوانیم یا بخواهیم تأسّی کنیم آن مسائلی که برای تعلیم و تربیت ما کارآمد و نافع است آنها معیار تأسّی است در بخش‌های اخلاق عملی وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) معراج رفت خب از مرحله طبیعت به ماورای طبیعت عروج کرد به ﴿دَنا فتدلّی﴾[12] رسید خیلی از معارف را از نزد علی حکیم فرا گرفت. اصلِ معراج رفتن یعنی انسان ترقّی کند بالا برود این جزء مختصات انبیا نیست آن نبوّت و مقام رسالت و وحی‌یابی است که مخصوص آنهاست و اما اصلِ ترقّی و عروج به معنای جامع مخصوص آنها نیست لذا وقتی حضرت به معراج تشریف بردند رهاورد سفر معراجشان همین نمازهای واجب شبانه‌روز بود که صبح چقدر, ظهر چقدر, عصر چقدر, مغرب چقدر و عشا چقدر این دستورات نماز از معراج آمده اینها سوغات معراج حضرت است بعد به ما گفتند: «الصلاة معراج المؤمن»[13] یعنی این نماز آمده پایین تا شما با تمسّک به این نماز عروج کنید و بالا بروید اگر صلات, معراج مؤمن است انسان می‌تواند به اندازه شایستگی خود ترقّی کند با ملکوتی‌ها تماس بگیرد مستحضرید که قرآن کریم به ما دستور می‌دهد که شما با ملکوت عالَم رابطه داشته باشید بعد فرمود ملکوت عالم تنها در آسمان‌ها نیست هیچ چیزی نیست که بی‌ملکوت باشد اگر در سورهٴ مبارکهٴ انعام درباره وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: ﴿وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[14] ما ملکوت هر چیزی را نشان ابراهیم دادیم او دید و اهل رؤیت بود و اهل بصر بود در سورهٴ اعراف به ما فرمود شما نگاه کنید تا شاید نظر شما به بصر برسد نگاه شما به دیدن برسد ﴿أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[15] بعد هم در سورهٴ مبارکهٴ یس فرمود هر چیزی ملکوت دارد و ملکوت هر چیزی هم به دست خداست پس شما درباره هر چیزی اگر درست بیندیشید دست بی‌دستی خدا را می‌بینید که ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ﴾[16] خب اگر هر چیزی ملکوتی دارد یک جهت ارتباط با خدا دارد و این جهت ارتباط با خدا همان ناصیه اوست که به دست خداست به ما گفتند آن جهتش را هم نگاه کنید آن جهت مُلکی و بدنهٴ زمین, درخت, انسان, حیوان, کوه, بیابان و مانند اینها را با علوم تجربی می‌شود فهمید اما ملکوت اینها را با علوم تجربی نمی‌شود فهمید یعنی آن را در آزمایشگاه نمی‌شود بررسی کرد با دوربین و تلسکوپ و میکروسکوپ و اینها نمی‌شود بررسی کرد کوچک و بزرگ نمی‌شود و مانند آن, اگر تنها مُلک بود با علوم تجربی حل می‌شد اما هر چیزی گذشته از مُلک, ملکوتی هم دارد پیشانو و پیشانی هر چیزی به دست بی‌دستی خداست که فرمود: ﴿مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ﴾[17] پس ناصیه, پیشانی و ملکوت هر چیزی به دست بی‌دستی خداست آن را که با علم تجربی نمی‌شود فهمید آن را با علم تجریدی می‌شود فهمید آن را با معراج می‌شود فهمید که «الصلاة معراج المؤمن». مرحوم شیخ صدوق(رضوان الله علیه) در همان کتاب شریف توحید نقل می‌کند که وجود مبارک امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) فرمود «قد قامت الصلاة» یعنی «حان وقت الزیارة»[18] ما به اعتاب مقدس که می‌رویم ائمه معصومین(علیهم السلام) را زیارت می‌کنیم زیارت آنها تابع زیارت ذات اقدس الهی است زیارتنامه مؤمن در پیشگاه خدای سبحان همین نماز است که او را می‌ستاید او را به ربوبیّت می‌ستاید به رحمان و رحیم بودن می‌ستاید فرمود معنای «قد قامت الصلاة» یعنی «حان وقت الزیارة» زیارت بنده نسبت به خدای سبحان همان وقتی است که مؤذّن می‌گوید «قد قامت الصلاة» پس نماز می‌شود زیارت ذات اقدس الهی و این زیارت با عروج آمیخته است برای اینکه خود نماز که زیارتنامه مؤمن است از معراج آمده او از جای بلند آمده تا ما را به جای بلند دعوت بکند بنابراین اخلاق علمی حوزویان و دانشگاهیان بر اساس «اعطیت جوامع الکلم» اندیشیدن و سخن گفتن است تا نتیجه‌اش ﴿وَیَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ﴾ باشد تا نتیجه‌اش ﴿وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً﴾ باشد, اخلاقِ عملی آن حضرت هم در سایه عروج است, اگر کسی بعد از گذشت مدت‌ها نماز خواندن در خود عروجی احساس نکرد بداند در جای دیگر مشکل دارد این نماز، اول انسان را عروج نمی‌دهد اول ﴿إنَّ الصَّلاةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾[19] است یا رفع است یا دفع یا نمی‌گذارد انسان به تباهی تن در بدهد یا اگر آلوده شد او را تطهیر می‌کند اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ با خواندن نماز نه از رفع خطر بهره‌ای برد نه از دفع خطر, این هنوز به مرحله ﴿تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾ نرسیده این نماز دیگر «الصلاة معراج المؤمن» نیست اگر ـ ان‌شاءالله الرحمن ـ توانست از فحشا و منکر برهد آلوده نباشد با زبان طیّب و طاهر با چهره طیّب و طاهر با سر طیّب و طاهر با پای طیّب و طاهر به زیارت خدای سبحان برود آن وقت نماز او می‌شود «الصلاة معراج المؤمن». در کتاب‌های اسرارالصلاة ملاحظه فرمودید می‌گویند معنای مسح سر این است که خدایا هر خاطره باطلی که من در سر پروراندم الآن دارم آ‌ن را تطهیر می‌کنم شستشو می‌کنم تا با مغز پاک, سر پاک, خاطرات پاک به حضور تو بیایم این برای سر, با مسح پا هم عرض می‌کند خدایا هر جایی که نباید می‌رفتم و قدم گذاشتم هر قدمی که نباید برمی‌داشتم و برداشتم هر اقدامی که مرضیّ تو نبود به سویش رفتم من دارم این پا را از آنها تطهیر می‌کنم[20] از سر تا پا, از پا تا سر پاک شدم تا به زیارت تو بیایم گفتند معنای وضو این است معنای مسح سر این است معنای مسح پا این است شستن دست و صورت هم را که بیان کردند. بنابراین اخلاقِ علمی ما حوزویان و دانشگاهیان در جوامع‌الکلم متمرکز بودن است و نتایجش هم آن است اخلاق عملی مشترک ما و دانشگاهیان و توده مردم در طلیعه امر بهره‌مندی از ﴿إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾ است بعد هم در پایان امر نیل به «الصلاة معراج المؤمن» است و انسانی که عروج کرده چه حرف بزند چه حرف نزند رفتار او در جامعه آموزنده است ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ﴾ کم نبودند عالمان دین که وجود آنها در یک محل، کار یک امامزاده را می‌کرد از بس طیّب و طاهر بودند مردم وقتی طیّب و طاهر را ببینند شیفته طهارت او هستند اثر دارد این ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ﴾ این است.
اما بخش دوم که مربوط به شرح کوتاهی از نهج‌البلاغه حضرت امیر(سلام الله علیه) است مستحضرید سیر بحث ما به نامه 53 حضرت رسید که همان نامه معروفی است که برای مالک اشتر مرقوم فرمودند این نامه خیلی مبسوط است یک سری عناصر کلیدی دارد که آن عناصر کلیدی غالباً تکرار می‌شود که در اذهان شریف شما بماند آن عناصر کلیدی یکی این بود که وجود مبارک حضرت به مالک فرمود این پذیرفتن حکومت و ولایت و قبول امارت مسلمین توسط من برای آن بود که من دین را آزاد کنم «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیْهِ بِالْهَوی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» فرمود در عصر حکومت قبل از من مخصوصاً در بخش قضا این دین اسیر بود مردم نماز داشتند روزه داشتند حج و عمره داشتند اما در بند بود من که این حکومت را قبول کردم این بند را از دست و پای دین باز کردم «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیْهِ بِالْهَوی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» این از بحث‌های کلیدی این نامه پربرکت است. بحث کلیدی دیگر این نامه هم این است که به مالک فرمود مالک! سیاست اسلامی ستونی دارد; دین در بخش شریعت ستونی دارد به نام نماز که «الصلاة عمود الدین»[21] دین در بخش سیاست، ستونی دارد به نام مردم که فرمود: «إِنَّمَا عِمَادُ الدِّیْنِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِیْن وَالْعُدَّةُ للْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ» توجه به خواسته‌های مردم, فرهنگ مردم, آداب مردم, اخلاق مردم, دین مردم, دنیای مردم, کار مردم, اشتغال مردم, ازدواج مردم, مسکن مردم اینها جزء ستون دین است این‌چنین نیست که ما فقط بگوییم خدمت به مردم چیز خوبی است بله چیز خوبی است [اما فراتر از این است] یک وقت ما می‌گوییم نماز چیز خوبی است یک وقت باور کردیم نماز ستون دین است یک وقت می‌گوییم خدمت به مردم چیز خوبی است بله خب چیز خوبی است اما دین به ما می‌گوید نه این‌ کافی نیست باید باور کنید که خدمت به مردم ستون دین است «إِنَّمَا عِمَادُ الدِّیْنِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِیْن وَالْعُدَّةُ للْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ» خب اگر همین معصومین(علیهم السلام) که عِدل قرآن کریم‌اند فرمودند: «الصلاة عمود الدین» همین‌ها هم فرمودند الناس عمود الدین آن وقت ما خدمت به مردم را به عنوان اینکه مدیریت برتر است و امثال اینها تلقّی نمی‌کنیم اگر ما پذیرفتیم مسلمانیم و پذیرفتیم نظام ما نظام اسلامی است باید بپذیریم که اگر ـ خدای ناکرده ـ این ستون آسیب ببیند نظام آسیب می‌بیند و خدای سبحان وعده نداد که در هر صورتی ما را حفظ کند فرمود: ﴿وَإِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم﴾.
از بیانات کلیدی دیگر حضرت در این نامه این است که در جریان حکومت و تفکیک قوا قبلاً هم نقل شد که آنچه ابن‌خلدون در قرن هشتم گفت و قبل از ابن‌خلدون اخوان‌الصفا در قرن چهارم گفتند همه اینها محدود است وجود مبارک حضرت امیر جامع‌ترین بیان را درباره تفکیک قوا در این نامه بیان کرده دستگاه قضا باید جدای از دستگاه اجرا و دستگاه اجرا باید جدای از دستگاه قضا باشد تقنین هم که به عهده رهبران الهی است که جداست تقنین داریم قضا داریم اجرا داریم اینها را جداگانه ذکر فرمود بعد فرمود اصناف گوناگون همه محترم‌اند ولی آن‌که تولید می‌کند و بار مملکت به دوش اوست او را بیشتر گرامی بدار مبادا تولید از رونق بیفتد مبادا کار آنها کسب آنها مختل شود دستور داد مصر را طرزی اداره بکن که کسی بیکار نباشد کسی مدیون نباشد کسی گرفتار وامداری و امثال اینها نباشد فرمود بار مملکت روی دوش تولید و درآمد است اگر شما بخواهید درآمد مردم را تأمین نکنید و از راه مالیات مشکل جامعه را حل نکنی این کشور سقوط می‌کند فرمود این تولید را این اشتغال را این کار را کاملاً رعایت بکن آن وقت این بیان نورانی حضرت امیر برای جایی بود که این خاورمیانه ارباً اربا نشده بود الآن تقریباً به صورت چندین کشور درآمده است آن روز همه اینها در اختیار حکومت حضرت علی بود یعنی امپراطوری ایران در شرق و امپراطوری روم در غرب و حجاز در وسط بود و عراق در وسط بود اینها به همان عراق و حجاز متوجه شده بودند حضرت دارد با این بخش‌نامه هم ایران را اداره می‌کند هم روم را اداره می‌کند ایران با همه وسعتی که داشت چند استانداری بیشتر نداشت برای بخش‌هایی از ایران استاندار معین می‌کردند از بصره تا اهواز تا کرمان یک استانداری داشت که ابن‌عباس استاندار بود و دیگری هم معاونش بود برای مصر که اکنون کشور پهناوری است یک استاندار معین کرده به نام مالک اشتر برای بخش‌های دیگر هم همین‌طور. فرمود اگر به تولید مردم نرسی کشورتان پایدار نخواهد ماند بعد از اینکه این قسمت‌ها را ذکر کرد فرمود به کسانی شغل بده که ریشه‌دارند (یک) و هرگز به خودشان اجازه بیراهه رفتن یا راه کسی را بستن نمی‌دهند (دو) از تجارب گذشته طرفی بستند (سه) مدیریت خوبی دارند که هم فطرتاً مدیرند هم از تجارب گذشته استفاده کردند (چهار) به اینها سِمت بده به اینها کار بده هر کسی که لیاقت بیشتری دارد مأموریت یا مدیریت بیشتری به او بده در عین حال که همگان را محترم می‌شماری «وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَیْنِ الْوُلاَةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِی الْبِلاَدِ» قبلاً هم این بحث گذشت که غالب این قوانین اساسی کشورها ابتر است یعنی هر مملکتی بالأخره باید از این سه عنصر محوری سهمی ببرد تا قانونش پایدار باشد یک مواد قانونی است که جزئیات را در بر دارد که آن را مجلس تصویب می‌کند این مواد قانونی از مبانی‌ای استنباط می‌شود مثل عدالت مثل مواسات مثل مساوات مثل حریّت مثل استقلال مثل امنیت مثل امانت مثل سلامت محیط زیست و مانند آن اینها یک سلسله مبانی است که از این مبانی آن موادّ حقوقی استنباط می‌شود مهم‌ترین مبنا در بین این مبانی و به اصطلاح امّ‌المبانی, عدل است عدل چیزی است که مشرق و مغرب عالم هم آن را می‌فهمند هم به آن علاقه‌مندند عدل یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» این را می‌فهمند اما جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست در اینجا آنها ابترند آنهایی که به وحی مستندند می‌گویند جای اشیا را جای اشخاص را اشیاآفرین و اشخاص‌آفرین می‌داند و آن خداست آیا زن و مرد یکی‌اند آیا گوسفند و خوک هر دو یکسان‌اند هر دو حلال‌اند آیا شراب و سرکه هر دو یک حکم دارند عدل معنایش «وضع کلّ شی فی موضعه» اما جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست را منبع تعیین می‌کند که وحی است دست آنها از منبع کوتاه است وقتی منبع نداشته باشند قانون اساسی‌شان می‌شود ابتر، اینکه می‌بینید یک روز منافقین را در لیست تروریست‌ها قرار می‌دهند یک وقت از لیست تروریست‌ها خارج می‌کنند معلوم می‌شود با قرارداد خودشان عدل را معنا می‌کنند اینکه کشوری را محور شرارت می‌دانند یک وقت نمی‌دانند یک وقت کشوری که هیچ حقّی برای شهروندان خودش قائل نیست که حتی انتخابات باشد امیرنشین است با رأی امیر دارد کشور را اداره می‌کند را پیشرفته می‌دانند این بحرین را این‌طور سرکوب می‌کنند و کشورهای دیگر را متهم می‌کنند غرض آن است که عدل, امّ‌المبانی است مستحضرید که صدق ذاتاً خوب نیست اقتضای فضیلت در آن هست این صدق حتماً باید با عدل هماهنگ باشد حتماً باید با حق هماهنگ باشد اگر راستی با عدل و حق هماهنگ بود می‌شود خوب وگرنه آن‌که غیبت می‌کند راست می‌گوید دروغ که نمی‌گوید این‌که نمامی می‌کند راست می‌گوید دروغ که نمی‌گوید صدق ذاتاً مثل عدل نیست که حسن باشد صدق ذاتاً مثل حق نیست که حَسن باشد صدق را باید با حق سنجید صدق را باید با عدل سنجید خب عدل چیست؟ عدل این است که «وضع کل شیء فی موضعه» هر چیزی را در جای خود قرار بدهیم اما جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست این را چون نمی‌دانند به میل خود تفسیر می‌کنند لذا قوانین اینها ابتر است قانونی که نمی‌داند جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست به اشیاآفرین و اشخاص‌آفرین مراجعه نمی‌کند می‌شود ابتر. وجود مبارک حضرت امیر در این نامه فرمود آنچه چشم یک حکومت را روشن می‌کند عدل است و عدل هم همین است که ببینیم اشیاآفرین یعنی خدا, اشخاص‌آفرین یعنی خدا قانون را چطور معیّن کرده او در جریان ارث فرمود شما دست به ارث نزنید ﴿لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً﴾[22] شما از آینده که خبر ندارید من گفتم خواهر، نصف برادر می‌برد گاهی زن و مرد با هم یکسان می‌برند مثل پدر و مادر که هر کدام یک ششم می‌برند خواهر و برادر هم اگر کلاله ابی باشند یا امّی باشند یا مشترک باشند فرق می‌کند شما دست به این ارث نزنید ﴿لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً﴾ اینجا هم فرمود: «وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَیْنِ الْوُلاَةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِی الْبِلاَدِ وَ ظُهُوْرُ مَوَدَّةِ الرَّعِیَّةِ» فرمود اگر بخواهید کشورتان آرام باشد بدون عدل نمی‌شود عدل را هم تفسیر به رأی نکنید. فرمود اگر تولیدتان کامل نبود نیازمند به کشورهای دیگر بودید در زحمت هستید کشور را تولید اداره می‌کند و راه تولید هم این است که به افراد کارآزموده و کارآمد رسیدگی کنید و آنچه نیازهای اوّلیه آنهاست را تأمین بکنید تا خراج را به شما برسانند.
امیدواریم که خدای سبحان به همه ما توفیق ادراک صحیح این معارف و عمل صالح را مرحمت کند من مجدداً مقدم شما بزرگواران حوزوی و دانشگاهی و نهادهای دیگر را گرامی می‌دارم و از خدای سبحان مسئلت می‌کنیم به همه شما صلاح و فلاح دنیا و آخرت مرحمت کند!
پروردگارا به برکت قرآن و عترت امر فرج ولیّ‌ات را تسریع بفرما! نظام ما, رهبر ما, مراجع ما, ملت و مملکت ما را در سایه ولیّ‌ات حفظ بفرما! روح مطهر امام راحل و شهدای انقلاب و جنگ را با انبیا و اولیا محشور بفرما! این مملکت ولیّ عصر را تا ظهور آن حضرت از هر خطری محافظت بفرما! خطر دشمنان اسلام را به خود آنها برگردان! بیداری اسلامی خاورمیانه را به مقصد نهایی برسان! پایان امور همه ما را ختم به خیر بفرما! مشکلات اقتصاد و مسکن و ازدواج جوان‌ها را در سایه لطف ولیّ‌ات به بهترین وجه برطرف بفرما!
«غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»


[1] . سورهٴ قلم, آیهٴ 4.
[2] . سورهٴ احزاب, آیهٴ 21.
[3] . من لا یحضره الفقیه, ج1, ص241.
[4] . الخصال, ج1, ص293.
[5] . سورهٴ بقره, آیهٴ 129; سورهٴ آل‌عمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
[6] . سورهٴ نحل, آیهٴ 44.
[7] . سورهٴ غافر, آیهٴ 83.
[8] . سورهٴ بقره, آیهٴ 101.
[9] . سورهٴ سبأ, آیهٴ 6.
[10] . سورهٴ قصص, آیات 79 و 80.
[11] . المناقب, ج2, ص118.
[12] . سورهٴ نجم, آیهٴ 8.
[13] . التفسیر الکبیر, ج1, ص226 و 233.
[14] . سورهٴ انعام, آیهٴ 75.
[15] . سورهٴ اعراف, آیهٴ 185.
[16] . سورهٴ یس, آیهٴ 83.
[17] . سورهٴ هود, آیهٴ 56.
[18] . التوحید (شیخ صدوق, ص241.
[19] . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 45.
[20] . ر.ک: اسرارالعبادات (قاضی سعید قمی), ص23 و 24.
[21] . الامالی (شیخ طوسی), ص529.
[22] . سورهٴ نساء, آیهٴ 11.

/ 0 نظر / 23 بازدید