من پادشاه نیستم!

"من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می نوشید" این را به عرب بیابانی گفت.عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه ی قبایل به او ایمان آورده بودند،لکنت گرفته بود.آمده بود جمله ای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریده بریده شده بودند.رسول الله (صلی الله علیه و آله) از جایش بلند شده بود.آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود،تنگ تنگ.آن طور که تنشان تن هم را لمس کند.در گوشش گفته بود:

"من برادر توام" ،"انا اخوک" گفته بود فکر می کنی من کی ام؟ فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من از آن سلطان ها که خیال می کنی نیستم.
"من اصلا پادشاه نیستم" "لیس بملک"من محمدم.پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای."من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می نوشید" حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است.حرف دایه ی صحرانشینش را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد.آخرش هم دست گذاشته بود روی شانه ی او و گفته بود:"هون علیک" "آسان بگیر ، من برادرتم"مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید:"عجب برادری دارم."

_ راستی هم عجب برادری بود.یک برادر با کارهای عجیب و غریب،مثل دوست های خجالتی.از آن ها که صداشان در نمی آید.داشت می رفت مسجد.تو کوچه یک یهودی جلویش را گرفت.گفت: "من از تو طلبکارم،همین الان باید طلبم را بدهی"رسول الله (صلی الله علیه و آله) گفت:"اول اینکه از من طلبکار نیستی و همین طوری داری این را می گویی،دوم هم این که من پول همراهم نیست،بگذار رد شوم."یهودی گفت:"یک قدم هم نمی گذارم جلو بروی."رسول الله(صلی الله علیه و آله) گفت:"درست نگاهم کن،تو از من طلبکار نیستی"ولی یهودی همینطور یکی به دو کرد و بعد هم با حضرتش گلاویز شد.کوچه خلوت بود. کسی رد نمی شد که بیاید کمک.مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید.آمدند پی اش.دیدند یهودی ردای پیغمبر را لوله کرده،دور گردن پیغمبر پیچانده و طوری می کشد که پوست گردن او قرمز شده.تا آمدند کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید،گفت:"من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم." رفیقش؟منظورش همان رفیقی بود که با ردا او را می کشاند؟چشمشان افتاد در چشم هم.یهودی گفت:"بهت ایمان آوردم با این بزرگواری،تو بی تردید، پیغمبری."

_ دل رهبر جامعه طاقت گریه ی کودکی را ندارد.سر نماز صدای گریه ی بچه می آید،نماز را تند می کند،رکوع و سجود کوتاه، سریع تمامش می کند تا مادر بچه او را بغل کند.به مردم حیرت زده هم می گوید:"خوب بچه گریه می کرد دیگر."

_ یک دوست عجیب غریب که آن قدر برای دوست هایش دل می سوزاند که نزدیک است کار دست خودش بدهد.نزدیک است جان از تنش در بیاید.باز خدا است که باید موعظه کند "تو قرار بود به گمراهی این مردم دل بسوزانی،به راهشان بیاوری،ولی قرار نبود دیگر از فکر این ها خودت را هلاک کنی" "فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفا"1 تو قرار بود این ها را بیاوری توی راه ولی از قرار هم رفتی آن طرف تر.داری حرص می زنی.پیغمبر و حرص؟ حرص می زنی گمشده ها را برگردانی به راه."حریص علیکم بالمؤمنین رؤف رحیم"2

_ از همه قشنگ تر حال و روز او را (مولا)علی  علیه السلام توصیف می کند.(مولا) علی علیه السلام  می گوید:"رسول الله(صلی الله علیه و آله) یک طبیب دوره گرد بود"دلش نمی آمد که خیلی با بهت بنشیند آن بالا،مریضها شرفیاب حضوربشوند.لوازم معالجه اش را برمی داشت راه می افتاد دور شهر،پی مریض ها."طبیب دوار بطبه"3
چی با خودش بر می داشت؟یک دستش "مرهم" می گرفت یک دستش"وسم"،برای آنها که فقط زخم داشتند مرهم می گذاشت،ولی بعضی ها دمل های چرکی داشتند،باید جراحی هم می کرد،"وسم"مال همین کار بود.وسم یعنی داغ هایی که قدیم برای شکافتن استفاده می کردند.(مولا)علی علیه السلام  می گوید: مرهم هایش کاری بودند،اثر داشتند."أحکم مراهمه"3 وسم هایش هم حسابی بودند"وأحمی مواسمه"3

_اول فکر می کردم از همه قشنگ تر را (مولا)علی علیه السلام گفته،ولی الان یک جمله ی حتی قشنگ تر هم یادم آمد که درست همین حال را بگوید.آن هم توصیف خداست از او،"یک رسولی آمده سراغتان که تحمل رنج شما برایش سخت است""لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم" 4 آخرش هم تقصیر همین دلش شد که در آن روایت گفت"هیچ پیامبری به اندازه ی من سختی نکشید"حساب دودوتایی اگر بخواهی بکنی نسبت به بقیه ی پیغمبر ها خیلی هم اوضاع برای او سخت نبود.در طائف سنگش زدند،در احد هم پیشانی و دندانش را شکستند.بقیه هم از این جور مصیبت ها داشتند،ولی از حساب دودوتایی که بزنیم بیرون،اگر حواست به حرف خدا باشد که"رنج های شما ،برای او گران تمام می شود ،طاقتش را می برد"این جوری اگر چرتکه بیندازی،راستی هم چقدر سختی کشیده! اندازه ی نادانی و غل و زنجیرهایی که همه ی ما به خودمان بسته ایم اگر بخواهد رنج بکشد،اگر حرص بزند که ما را به راه بیاورد،واقعا هم چقدر کارش سخت است.

-آخرش این که خدا داشت تماشایش می کرد.بعد گفت"چه اخلاق شگفتی داری"،"انک لعلی خلق عظیم"5انگار که از دست پخت خودش در شگفت مانده باشد....

1-سوره ی کهف،آیه ی 6
2-سوره ی توبه،آیه ی 128
3-نهج البلاغه،خطبه ی 108
4-سوره ی توبه،آیه ی 128
5-سوره ی قلم،آیه ی4
برگرفته از کتاب"خدا خانه دارد"خانم فاطمه شهیدی

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
تگ ها : قرآن و عترت