افتتاحیه اینجانب حقیر

با سلام

اول اینکه به حول و قوه ی الهی بنده ی حقیر (با تلفظ غلیظ و کله ی پایین انداخته در کمال تواضع و فروتنی)هم به جمع عزیزانِ "مطلب تو وبلاگ بذار" ،  پیوستم.

دوم اینکه امیدوارم، خوندن مطالب حقیر (با تلفظ غلیظ و ...) باعث اتلاف وقت گرانبهاتر از طلاتون نشه و اگر اینطور بود حقیر (...) را عفو فرمایید.

واما..

یه تیکه از کتاب "ارمیا"ی رضا امیرخانی  به نظرم خیلی جالب اومد، راستش رو من که تأثیرگذار بود. فکر کردم که بد نباشه به عنوان اولین مطلب حقیر ( ) روی وبلاگ بذارمش:

 


 

با سلام

اول اینکه به حول و قوه ی الهی بنده ی حقیر (با تلفظ غلیظ و کله ی پایین انداخته در کمال تواضع و فروتنی)هم به جمع عزیزانِ "مطلب تو وبلاگ بذار" ،  پیوستم.

دوم اینکه امیدوارم، خوندن مطالب حقیر (با تلفظ غلیظ و ...) باعث اتلاف وقت گرانبهاتر از طلاتون نشه و اگر اینطور بود حقیر (...) را عفو فرمایید.

واما..

یه تیکه از کتاب "ارمیا"ی رضا امیرخانی  به نظرم خیلی جالب اومد، راستش رو من که تأثیرگذار بود. فکر کردم که بد نباشه به عنوان اولین مطلب حقیر ( ) روی وبلاگ بذارمش:

"مداح دیگر داد می ­زد: «یا مهدی، یا مهدی، عجل علی ظهورک.»

مداحی به دل بچه ها نمی نشست. صدای مداح بیش تر می شد و صدای بچه ها کم تر. ناگهان ارمیا در حالی که نیم تنه ی بالایش محیط دایره ای را می پیمود شروع کرد.

- یا مهدی، عجل علی ظهورک. بیا. ظهور کن. زودتر بیا. نه نیا. کجا می آیی؟ کسی منتظر ظهورت هست؟ اگر یک قوطی کنسرو کم تر به ما بدهند، ظهور تو را که هیچ، خدا را هم فراموش می کنیم. چه کسی منتظر ظهورت است؟ کی؟ چرا بی خودی داد می زنیم؟

همه آن قدر بلند ضجه می زدند که هیچ کس صدای مداح را نشنید که آرام گفت: «شما که خودتان مداح داشتید، ما را برای چه آوردید توی این خاک و خل؟»

مداح از جا بلند شد. از حسینیه بیرون آمد. هیچ کس هم متوجه بیرون رفتن او نشد.

در تاریکی حسینیه بچه ها از درد به خود می پیچیدند. همه خوب می دانستند شاید این آخرین باری باشد که می توانند از ته دل گریه کنند. همه ارزش های نفس های هم را می دانستند. هیچ ضمانتی وجود نداشت که فردا روز، کسی مثل بغل دستی شان کنارشان بنشیند و باهم گریه کنند. هیچ ضمانتی وجود نداشت که فردا روز، کسی سرش را به راحتی امشبِ حسینیه، بر شانه ی بغل دستی بگذارد و اشک های شور هم رزمش را بچشد. هیچ کس نمی دانست این جمع ها تکرار خواهند شد یا نه. باهوش ترها فهمیده بودند این آخرین باری است که انسان هایی یک دل، یک جا جمع می شوند! فردا آن ها که عوض نمی شدند، در تلاش برای معاش بودند و آن ها که عوض می شدند، عوض می شدند. دیگر تفکر شب عملیات در خاک های جنوب مستحیل می شد. حرف های جبهه را برای هیچ کس نمی شد تکرار کرد. چه کسی می فهمید سربند «یا زهرا» یعنی چه؟ چه کسی می فهمید، نوجوان چهاده ساله ای که پشت لباسش می نویسد «می رویم تا انتقام سیلی مادرمان را بگیریم» چه می خواهد بگوید؟ مادری که اهل هزار و چهارصد سال پیش بود، و فرزند چهارده ساله اش امروز برای انتقام به پا خواسته است. این حرف ها را هیچ کس نمی فهمد، حتی اگر سال ها مداح بوده باشد!

مداح از جا بلند شد. از حسینیه بیرون آمد. با خودش می گفت:

- این ها یک دیوانه مثل خودشان، مثل همان ریشو به دردشان می خورد. ما را بی خودی کشاندند اینجا.

مداح آرام قدم می زد. تا به حال در چنین موقعیت خوبی برای فکر کردن قرار نگرفته بود، همیشه بعد مجلس کلی دور و بری، گِردش را می گرفتند و او مجبور بود همان جور که جوابِ التماسِ دعاها را می داد، با یک دست در جیبِ قبا مقدارِ پولِ توی پاکت را برآورد کند. حالا همه ی تصاویر زندگیش اش از جلوِ چشمانش می گذشتند.

- اما چه جور گریه می کردند. من تا حالا این جورش را ندیده بودم. یارو جوری می زد توی سرش که انگار می خواهد خودش را بکشد! نعوذبالله پنداری انداختندش تو آتش جهنم. مثل من نبود که با کف دست بزند تو پیشانی اش که صدا بدهد.الکی هم هق هق نمی کرد. اشک گلوله گلوله می ریخت از صورت شان. خدایا من را ببخش. از کجا معلوم همان دیوانه، از من که این همه سال ذکر مصیبت خواندم اوضاعش به تر نباشد؟ حتماً هم اوضاعش بهتر است، برای این که روضه نمی خواند و مردم گریه می کردند. او یک چیزی داشت که من ندارم. یک عمر الکی اشک مردم را گرفتیم. گناه هم کردیم. انگار مسابقه گذاشتیم برای اشک گرفتن. یک عمر فقط پیاز بودیم!

مداح برای اولین بار برای خودش روضه می خواند و برای اولین بار بعد از پانزده سال از ته دل گریه می کرد. حالا دو صدا سکوت شب را برهم می زد. گریه ی مداح و گریه ی حسینیه... "

  
نویسنده : محمد رضا الله بیگی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
تگ ها : غیره و غیره