خوش به حال خود آدم با مرام و بامعرفت!!

(سلام دوستان! از خواندن مطلب و یا داستان کوتاه زیر خیلی خوشم آمد و دوست داشتم هر چه زودتر شما برادران عزیزم را هم در لذت خواندن آن سهیم کنم...انشاالله که ما هم همیشه و هرجا بامرام و بامعرفت باشیم!(آقا اینجا یادتان هستما!اصلا باید باشم!!))
 پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند:

باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت:...زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

                          اما من که می‌دانم او چه کسی است...!

  
نویسنده : محمدعلی صدری ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
تگ ها : غیره و غیره