به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

ترجیح می دهم در خیابان با کفش هایم راه بروم و به خدا فکر کنم نه اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم! دکتر علی شریعتی

به ادامه مطلب مراجعه کنید .


ترجیح می دهم در خیابان با کفش هایم راه بروم و به خدا فکر کنم نه اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم! دکتر علی شریعتی

روزی دروغ به حقیقت گفت: مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم؟ حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد. دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت. از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است، اما دروغ درلبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته

من نمی دانم چرا گویند اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست ....چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

 


روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!

 

شکسپیر : طوری نیست اگه آدم واسه کسی که دوسش داره غرورشو از دست بده . . . ولی فاجعه است که به خاطر غرورش کسیو که دوست داره از دست بده


دو چیز انتها ندارد. حماقت انسانها و پهنه‌‌ی کهکشنها. که البته در مورد کهکشنها مطمئن نیستم! آلبرت انشتین


یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند، نه آن گونه که می خواهم باشند.

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد.

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

 

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند.
دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و...
در میان نوشته ها، کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد.
معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد.
معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم.
معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم . . .

در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از :
لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن !!!!!!!!!


مرد فقیری درست هم زمان با یک مرد بسیار ثروتمند به دروازه ی بهشت رسید. پدر مقدس از روزنه نگاهی به بیرون انداخت، سپس یک دسته کلید بزرگ را بیرون آورد. در بهشت را باز کرد و اجازه داد مرد ثروتمند وارد شود. او حتی نیم نگاهی هم به مرد فقیر نکرد. با بسته شدن در، صدای موزیک، ترانه ها و آوازهای بلند از داخل بهشت شنیده شد . حتما جشن بزرگی برپا بود. مرد فقیر کمی دلخور شد. اما با حوصله زیاد منتظر ماند تا پدر مقدس دوباره در را باز کند. مرد فقیر فکر می کرد اگر او هم وارد بهشت شود، برایش جشن می گیرند. اما این طور نبود. همه جا آرام بود، حتی فرشتگان مهربانی که او را به طرف قصرش می بردند، هم آرام بودند. مرد فقیر به تلخی گفت: «حتی در بهشت هم به ثروتمندان بیشتر از بقیه توجه می شود.» فرشتگان برای او دلیل آوردند که: «ابدا دوست عزیز! این سروصداها فقط به این دلیل بود که هر روز آدم های فقیر بسیاری وارد بهشت می شوند اما فقط هر صد سال یک بار یک مرد ثروتمند را به بهشت می آورند.»


در یک مدرسه کوچک در آمریکا، معلمی از شاگردان پسر می پرسد: «در تاریخ بشریت چه کسی بزرگترین انسان است؟» یک آمریکایی می گوید: «آبراهام لینکن» یک پسر هندی می گوید: «مهاتما گاندی» یک پسر انگلیسی می گوید: «وینستون چرچیل» به همین ترتیب ادامه پیدا می کند. در همین حین یک پسر زرتشتی بلند می شود و می گوید: «مسیح!» و جایزه را می برد. معلم از او می پرسد: تو که یک زرتشتی هستی، چرا مسیح را انتخاب کردی؟ او می گوید: «در قلبم جواب سئوال شما همیشه زرتش خواهد بود، اما این یک معامله است و در معامله باید معامله‌گر بود!»


در میان قوم بنی اسراییل عابدی زندگی می کرد . روزی به او گفتند که فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند . عابد حشمگین شده برخواست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را بر کند . ابلیس به صورت پیری بر مسیر او مجسم شد و گفت : ای عابد برگرد و به عبادت خود مشغول باش . عابد گفت نه بریدن درخت اولی است و بعد درگیر شدند.عابد بر ابلیس پیروز شد و او را بر زمین کوفت . ابلیس گفت : دست بردار تا سخنی بگویم . تو که پیامبر خدا نیستی و خدا این کار را بر تو مامور ننموده است . به خانه برگرد تا هر روز دو دینار زیر بالش تونهم . با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما .عابد با خود گفت راست می گوید . بامداد روز بعد دو دینار دید ُ روز دوم دو دینار ُ ولی روز سوم چیزی نبود خشمگین شد و تبر بر دوش گرفت . باز در همان نقطه ابلیس پیش آمد و گفت : کجا ؟ عابد گفت : آمده ام تا درخت را بر کنم . در این مشاجره ابلیس پیروز شد .ابلیس گفت : بار اول تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو ساخت . ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی پس مغلوب من گشتی

  

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

 

 

شرمنده از اینکه فضای وبلاگتان را اشغال کردم
  
نویسنده : محمد سجادی ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸