مخاطرات سنوات آخر

توضیح: این متنو برا یه نشریه های دانشگا دادم. ماخ هم رفیق و دبیر بخش ادبی (بالادستی) مون است که از قضا خلاف ما درس خوان از آب درآمده. بد یا خوب، لطفا نظر بدهید.

 

مخاطرات سنوات آخر

ان شاء الله در این ستون قرار است هر ماه یک کتابِ توپ معرفی کنیم با این توضیح که . . .

 

اگر پشت هر مرد موفق یک زن موفق قرار دارد؛ پس پشت هر نویسنده‌ی با ذوق هم یک سردبیر سمج! و البته این هر دو به تجربه دریافته ایم که درست اند. نمونه اش بنده و آقای م. ا. خ دبیر بخش ادبی یاس که نیمِ عمرش را به پای پی‌گیری مطالب حقیر ریخت. و البته بنده هم هر بار مراتب تشکر خود را مِن غیر مستقیم در اوایل مطالبم به محضر ایشان می رسانم که بعضا (بل اکثراً) با مخالفت شدید اللحن ایشان (لابد از سر تواضع) روبرو می‌شد. به هر جهت مکالمات فی ما بین، فصل جدیدی از روابط فرهنگی رییس و مرئوسی را در مجامع انتشاراتی گشوده بود که البته امید است سر لوحه کار پویندگان راه حق قرار گیرد. سردبیر چونان رفیقی شفیق به دامن مباحثه با نگارنده می آمد و ساعت ها با هم بر سر یک موضوع بحث می کردیم تا یکی از طرفین قانع شود. و این دقیقا به این خاطر بود که هر دو اصولمان مشترک بود. مثل قبل انقلاب نبود که …! از سویی فضای بحث نیز کاملاً مودبانه بود. در پایان هماره بنده در تنهایی خود به جمع بندی می پرداختم و در نهایت در می یافتم که اِ … خود غلط بود آن چه من می پنداشتیم! در نهایت از گفته ی خویش به محضر دبیر بخش ادبی توبه می کردم و می نوشتم آنچه باید را.


در شروع سال جدید بد ندیدم برای تنویر افکار عمومی، تنذیر معاندین و تبشیر موافقین شرح آن چه در آخرین تبادل نظر بینمان گذشت را به عنوان مشتی از خروار، خدمت دوستان تقدیم کنم تا دوستان با پشت پرده ی این ستون در همین اوان بیش‌تر آشنا شوند. توجه داشته باشید که اغراض و امراض انفسی نگارنده کاملا در تغییر و تفسیر و شرح و تلخیص ما وقع دخیل بوده و آزادانه عمل کرده است لذا ممکن است متن موجود یک گردش 180 درجه ای با واقعیت گذشته داشته باشد. دوستان می توانند متن موجود را الهامی مبسوط از گفتمان موجز بین بنده و حضرت م. ا. خ تلقی کنند.

این ماه حسبِ ورود قدوم مبارک صفری های عزیز سفارش کرده بودند که یک مطلب طنزی راجع به دانشگاه بنویسم در حوالی خاطره نویسی یک دانشجوی سال آخری(که من باشم مثلا). گفتم چیز جون( این "چیز" همان دبیر بخش ادبی "ماخ" است.) اولین اِن قُلت به خودِ همین موضوعی است که پیشنهاد دادی. گفت: چتو؟ گفتم: هان! اولاً که دانشجوی سال آخر یعنی دانشجوی سال چهارم نه سال ما بعدِ چهارمی که بنده باشم. به همین جهت فاضل آن است که بگویی «خاطرات یک دانشجوی سال ما بعدِ آخری» دُیماً، ایرادی به همان اولاً وارد است. از کجا معلوم که امسال هم درسم را تمام کردم؟ وانگهی خواستیم برای فوق لیسانس تغییر رشته دهیم و مجبور شدیم همین تتمّه ی کار را به قواره ی یک سال و نیم دیگر کش دهیم و شدیم فسیل، میراث فرهنگی آمد بدون آزمون گرفتمان!؟ هان؟ گفت: خوب چی بگم؟ گفتم: احسنت به ضمیر آگاهت. اصحّ، ادقّ، اقرب و افضل تعابیر آن است که بگویی «خاطرات یک دانشجوی سنوات ما بعدِ آخری». سِیماً، به اقرار کدامین ضمیر منیر و عقل سلیمی خدا را خوش می آید که اندک طنز دانشگاه را بیایم و زِرتی برای نوگلان صفری‌مان بگویم؟ جوکی را در دو بار گفتن لطفی است؟ گفت: نه به والله. گفتم: تبارک الله، خودشان می آیند می بینند آن چه باید را. این طوری مزه اش هم بیش تر است. شروع کرد به حرف‌بافی که نه بابا این مطلبا واسه من حرف نمیشه (یا شاید بالعکس) و تو کارِت خیلی حرف دارد که خود به دو چشمم از صاحب نفسی شنیدم که «زکات الطنز عُشره»(زکات طنز یک دهم آن است) و من یک دهم‌ام را می خواهم که بد جوری واجب الزکاتم و قس علی هذا. بنده هم بی کم و کاست رج به رج جواب کذا به‌اش می‌دادم. یک گیس و گیس کشی واقعی! دست آخر طریق منطق را که بی غریق دید از سبیل رحمت در آمد که: دوستت دارم چنان که شب خسته خواب را، محو تو ام چنان که ستاره به چشم صبح و … . یک تقلید دو گانه سوز از مرحوم قیصر امین پور. گفتم: چیز جون، تَهِش؟ گفت: قربون فهمت، راستش مطلب تولیدی نداریم برا این ماه. گفتم: مؤمن! تو که نثر مرا میشناسی حالا گیرم به هزار اطفار خود چلانی کردم و دو صفحه اراجیف پشت بندِ هم روی کاغذ ریختم(کما فی السابق) تو رویت می شود به کسین و کسان بگویی این مطلبِ تولیدی ستون ادبی مان بود؟ نمی‌گویند تولیدش به دَرَک، مراتب "ادب" اش کجا بود که از قِبَل ستون ادبی به در آمد؟ گفت: حالا تو کاریت نباشه، شروع کن به تولید اونش با من، اصلاً …  (البته ایشان با لحن نازخری(1) و بنده با پاسخ ناز فروشی). دست آخر دیدم ول کن معامله نیست؛ باید راستش را بگویم. گفتم: راستشو بخوای نمی دونم چی بنویسم. اصلا کجای دانشگاه طنز بود؟

-         نبود؟

-         نه!

-         بابا این همه خاطره، سوتی، ضایع بازی هیچی یادت نیست؟

-         آهان حواسم نبود با کی دارم حرف می زنم. بعله برای سرکار علیه(2) که صبح تا غروب دَرسِتان آن تایم(On time) است و تفرّجتان آن آدر تایم(On other time) و زمزمه لبتان «ز گهواره تا گور دانش بجوی» بایستی دانشگاه لحظاتی شاد و مفرّح تلقی شود. ما آس و پاس ها که به ده زیارت عاشورا با صد لعن و صد سلام 75/9 مان 10 می شود چه؟

و با تاکید کوفتم تو سرش: با سواد! خرخون! مرفه! بی درد! دهک بالا! کجا دانی حال ما را؟! به قول یکی از رفقا:

«چه خوش خورد حافظ شیر حلال              سرائیده شعری عسل، شیر بلال»

و در ادامه از قول حافظ می گفت که:

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل            کجا دانند حال ما، سبک بالان ساحل ها؟»

حالا فی ما بین این گردابِ حائل، حقیر کجایش باید قلقلک شود بِطَنزَد روی کاغذ؟

 

زیر نبشت:

  1. لازم به ذکر است که ناز خری درست به ماننده ی عشوه خری یک ایهام تاریخی بزرگ دارد. بر این اساس ادبا معتقدند که عشوه خری دارای معنایی دور و معنایی نزدیک است. در معنای نزدیک عشوه خری مقلوبِ مجعولِ مسقوطِ "خریدن عشوه" است. یعنی این ترکیب اصیل پس از یک قلب جعلی به "عشوه خریدن" و پس از سَقَط شدن "دن" انتهای "خریدن" به عشوه خری بدل شده است. اما در معنای دور که امروزه کاربردی نزدیک تر دارد؛ به معنای گونه ای از عشوه گری است که از طرف دختران دهک های(فرهنگی) پایین جامعه به تقلید از دخترهای دهک های(اقتصادی) بالای جامعه در کف کوچه، خیابان، اتوبان، پارک و حتی جوب آب صورت می گیرد. مؤلفه ی اصلی این گونه عشوه گری عدم ملاحظه ی مکان و زمان، و کرامت انسانی خویش است که صبغه ی انعامی بل هَم اضلّ به آن می دهد.  همین گونه است "ناز خری". نگارنده در استعمال این ترکیب مصرانه به معنای نزدیک آن اشاره دارد.
  2. اشکال نگارشی در کار نیست نگارنده با علم به این که این تعبیر را فقط برای زن ها به کار می برند اقدام به استعمال ترکیب نموده است.
  
نویسنده : سید عمران امامی ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
تگ ها : ادب و هنر