نمایش اصول هیات!

«همشهری‌آنلاین: فهیمه محبی ‌رئیس دائره المعارف تشیع یکشنبه 4 بهمن به دلیل ابتلاء‌ به سرطان خون دار فانی را وداع گفت. »

سلام برادرانم! به قول آقا سید عمران حداقل از بعضی دوستان بیشتر انتظار است که در انتشار مطالب در وبلاگ همکاری نمایند (بر ای اطلاع بیشتر از صحبتهای سید به پست های اخیر ایشان مراجعه شود)...خب این هم یک نوع فرصتی را حداقل برای بنده فراهم نموده تا در کنار دوستان عزیز دیگر ویلاگ نویسی ام را حسابی به رخ بعضیهاچشمک (که قبلا اسمشان فاش شده است) والبته ناخواسته بکشانیم!! (به هر حال اسم هیات روی وبلاگ هست و باید سعی شود که حسابی آبرو داری نمود! و ...)

خب بگذریم...،  دوست دارم انشاالله در راستای مطالب راجع به اصول هیات که نمی دانم حال خواندنش را داشته اید؟ یا نه؟ الان یک داستان و یا میشود گفت زندگینامه ای حقیقی و به روز البته به مناسبت واقعه ای تلخ را برای شما نقل کنم که در آن شما خیلی از اصول هیات را می توانید به صورت بالفعل مشاهده نمایید:

 


خانم 75ساله ای که سال‌ها در طبقه ششم آپارتمانی در خیابان فلسطین مشغول به کار بود، کاری را دنبال می‌کرد که به هیچ‌وجه راحت و آسان به نظر نمی‌رسید.

"فهیمه محبی" مادر شهید سعید محبی، از آغاز انقلاب در کنار کارهای خیری که برای محرومان انجام می داد، راهی دفتر دایرة المعارف تشیع شد. در آپارتمانی 2 اتاقه که از دفتر و دستک و منشی خبری نبود. یک اتاق بزرگ که دور تا دور آن را با کتابخانه پوشانده بود و دفتر دیگری که محل کار خانم محبی بود و با تصاویری از پسر و همسر شهیدش تزیین شده بود. فهیمه محبی این تشکیلات محقر و دوست داشتنی را با فروش خانه 2 هزار متری اش در انگلیس و آپارتمان 4 طبقه شخصی اش در خیابان سهروردی، فراهم کرده بود.خودش این چنین نقل می کرد:

«پدرم روستا زاده ای در اراک و سیزدهمین فرزند خانواده ای بود که از همان کودکی علاقه بسیاری به درس خواندن داشت. می خواست برای درس خواندن به تهران بیاید، اما پدر و مادرش به بهانه کمی سنش این اجازه را به او نمی دادند. در بیست سالگی نیمه های شب با پای پیاده به تهران می آید و به منزل عموزاده روحانی اش می رود. از حضورش در تهران اندکی نمی گذرد که در مسجد حاج ابوالحسن در بازارچه امام زاده یحیی مشغول تحصیل می شود. پس از گذران تحصیلات به دادگستری راه پیدا می کند و می شود یکی از قضات دادگستری. دادگستری کردستان، کرمانشاه و اراک با همت او دایر و افتتاح می شود. با آغاز سلطنت رضاشاه، پدرم می گوید حالا دیگر قاضی هیچ گونه اختیاری از خود ندارد و در حقیقت، این زور است که بر کشورحکومت می کند و به همین دلیل از دادگستری استعفا می دهد. پدرم در همان ایام بیکاری با مادرم ازدواج می کند و من دریکی از روزهای سال 1309 متولد می شوم.» گفت و گوی ما با او اینگونه آغاز شد. با خاطراتی از گذشته زندگی اش.

روزهای کودکی خانم محبی مملو از تجربه ها و درس های بسیاری است که امروز عین عصای محکمی بر آن تکیه زده است. ازدواج با رضا محبی، از مؤسسان هوانیروز که 41 سال پیش از این به خاطر مخالفت هایش با رژیم شاه در یک توطئه از پیش طراحی شده به شهادت می رسد، آکنده از درس ها و تجربه های زیادی است که خانم محبی تنها ترجیح می دهد به یکی از آنها اشاره کند: 

به من لوس و یکی یک دانه یاد داده بود که به جای آنکه بخواهی تنها یک مرغ بخری با پولت تخم مرغ بخر تا تعدادش زیاد شود و بعد از چندی بتوانی آنها را با آدم های بیشتری بخوری. 

خانم محبی یک دختر و دو پسردارد. می گوید: « پسر کوچکم که سه سال بیشتر نداشت، پس از شهادت همسرم وقتی نحوه شهادت پدرش را از زبان دیگران می شنید دیگر نمی توانست در ایران بماند. می گفت من در جایی که پدرم را کشته اند، حتی لحظه ای هم نمی مانم. بالاخره مجبور شدم او را به لندن ببرم. خواهرزاده ام در لندن زندگی می کرد. تصمیم گرفتم به آنجا بروم و سعید را به دست پسرخاله اش بسپارم و برگردم. اتفاقاً در همان زمان دکتر روزبه، مؤسس مدرسه علوی در بیمارستانی در لندن بستری بود و سعید همراه با پسرخاله اش چند بار به عیادت او رفته بود.

دکتر پس از دیدن سعید به من گفت این بچه یک نابغه است، مراقبش باشید. همین مسأله باعث شد من هم تصمیم به ماندن بگیرم. آنجا یک خانه 2 هزار متری خریداری کردم و تبدیلش کردم به یک مکان فرهنگی. انقلابی های آن زمان در خانه من جمع می شدند و جلسه برگزار می کردند. روزها سپری شد تا اینکه سعید شانزده سالش تمام شد. صبح یکی از همان روزها رختخواب سعید خالی بود. نامه ای را برایم گذاشته بود به این مضمون که: «من را ببخش. مطمئن باش با نفرتی که از شاه دارم، برایت افتخار می آفرینم و به قرآنی که می خوانی تو را قسم می دهم، رفتنم را به پلیس انگلیس اطلاع نده». سعید همیشه می گفت اگر کسی قرار است عملی را انجام دهد، باید با عمل جلو برود نه اینکه در جایی بنشیند و تنها به حرف زدن اکتفا کند.

پسر دیگرم می گفت فردا دلت برای سعید تنگ می شود و برای او بی قراری می کنی. به همین دلیل، رفتن سعید را به پلیس اطلاع داد. سعید را بعد از چند روز با اسلحه در مقابل سفارت ایران دستگیر کردند و چون روز قبل از آن من قیم او بودم، من و او هر دو راهی زندان شدیم. پس از مدتی با پرداخت جریمه نقدی از زندان آزاد شدیم و دوباره زندگی عادی در انگلیس را شروع کردیم تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید.

همان ابتدا، خانه مان شناسایی شد و در دی ماه 1358 از انگلستان اخراج شدم. دخترم که در انگلستان تحصیل می کرد، او هم اخراج شد و همراه همسر و دو فرزندش به ایران آمد. اما سعید همچنان در انگلستان بود. سعید که در 7 مرداد 1352 از کشور خارج شده و شناسنامه اش را در فرودگاه پاره کرده بود تا مطمئن باشد دیگر به ایران بر نمی گردد، هشتم مرداد 1359 به ایران برگشت. وقتی دلیل بازگشتش را جویا شدم، جواب داد: برای اینکه در فلان مجله انگلیسی خوانده ام که می خواهند به ایران حمله کنند و من برای دفاع از وطنم برگشته ام. مرداد ماه بود و هیچ خبری از جنگ نبود. التماسش کردم برگردد و درسش را ادامه بدهد. گفت: مطمئن باش جنگ می شود، من هم به جبهه می روم و دیگر بر نمی گردم. من باید به جای پدرم هم به جبهه بروم.

با شروع جنگ، سعید راهی جبهه شد و پس از چندی خبر شهادت او رسید. آخرین توصیه های او قبل از رفتنش این بود که من می روم و بر نمی گردم. خواستی خدای من را بشناس و نخواستی دنبال همان خدایی که تا امروز به دنبالش رفتی برو.. خدای سعید خدای عمل بود و خدای من خدای حرف. از آن لحظه بود که تصمیم گرفتم با عمل جلو بروم. در روز عید غدیر امام راحل (ره) به مناسبت شهادت سعید پیامی را برای ما و مردم فرستاد. فردای همان روز در مسجد الجواد خطاب به مردم گفتم بیایید شعارمان را عوض کنیم و انسان پرور باشیم؛ فرزند من از بیست سالگی در انگلیس شهادتش را به چشم خود می دید و به استقبال آن رفت. از آن روز من هم دایماً به جبهه می رفتم. همان منزل انگلیس را به فروش رساندم و ابتدا پول آن را به جبهه ها اهدا کردم. (خانم محبی پس از شهادت پسرش به یاری رزمندگان شتافت و بارها به جبهه رفت و در حد توان خود به ایران و رزمندگان سلحشور کمک کرد.)»

چگونگی اداره دایرة المعارف تشیع به سالهای دهه 60 بر می گردد. می گوید: «آن موقع عده ای می گفتند فهیمه خانم، رفتن شما به جبهه صلاح نیست و خطر دارد. اما در تهران و در خیابان آپادانا اتفاقی برایم افتاد که به همه ثابت کرد حفاظت از جان انسانها و مرگ و زندگی آنها دست خداست. سال 64 بعد از آنکه مراسم سالگرد سعید را در خرمشهر برگزار کردم، در تهران کامیونی من را زیر گرفت. بله، این همه وقت به جبهه رفت و آمد کردم و به من آسیبی نرسید، اما در تهران - مقابل خانه خودم- تمام استخوان هایم خرد شد.

2سال و نیم در بیمارستان بستری بودم و با مرگ دست و پنجه نرم می کردم. همان زمان بود که بنیاد خیریه ای را دایر کردم، اما بعد از مدتی وقتی شنیدم بودجه دایرة المعارف تشیع قطع شده است و در حال تعطیلی است، به یاد سعید منزلم را که در خیابان سهروردی بود فروختم و به دایرة المعارف آمدم. خیلی ها می گفتند خانه ات را نفروش؛ خودت را در 60سالگی آواره نکن، اما من توجهی به این حرفها نداشتم. می گفتم این خانه، خانه رضا محبی همسر من است که سال 46 شهید شد و این خانه را با خود نبرد، بعد از آن به پسرش - سعید - تعلق داشت که او هم شهید شد، اما خانه اش را با خود به دیار باقی نبرد. این خانه در اصل متعلق به هیچ کس نیست؛ امانتی است که انسانها چند صباحی در آن به سر می برند و می روند؛ درست مثل این دنیا.

چرا باید به خاطر از دست دادن خانه موقتی ناراحت بشوم؟ چرا آن را برای چیزی که دایمی است - که همان عشق به علی و فرزندانش(علهم السلام) است - ندهم؟»

انتشار دایرة المعارف تشیع از جلد سوم بر عهده او و همکارانش است. او در خصوص اینکه کار انتشار دایرة المعارف تا چه زمان ادامه خواهد داشت، می گوید: «هر کسی که سؤال می کند دایرة المعارف بالاخره تا چند جلد ادامه پیدا می کند، به آنها می گویم چون امیدوارم از خدا نمره بیست بگیرم فکر می کنم این دایرة المعارف باید تا جلد بیست تمام شود.»

خانم محبی می گوید قبل از اینکه به اینجا بیاییم، این مجموعه توسط آقای تولیت اداره می شد. بعد از چندی اداره آن به «جامعة الصادق » منتقل می شود و در حال حاضر دانشگاه جامعة الصادق از هزینه آنجا اداره می شود. در نتیجه بودجه اینجا بطور کلی قطع شده بود. در زمان آغاز به کار اینجا، ریاست اینجا بر عهده دکتر محقق بود، ولی بعد از رفتن ایشان آقای صدرحاج سید جوادی مسؤولیت آن را عهده دار گردید. الان هم ایشان رئیس علمی دایرة المعارف است. آقای بهاء الدین خرمشاهی، فانی و صدر هیأت علمی این مرکز هستند.

خانم محبی می گوید :«یکی از معجزات اینجا این است که در سایر مؤسسات مشابه، حداقل 150 نفر پرسنل اداری به اداره آنها مشغولند اما اینجا را من به اتفاق چهار نفر دیگر اداره می کنیم. آپارتمانی که اینجاست، 2 اتاق بیشتر ندارد. من از حضرت زینب (علیه السلام) خواستم در اداره اینجا به من کمک کند. مؤلف های اینجا همه جوانند و نمی توانیم به ازای هر کلمه بیش از 20 تومان بابت مقالات آنها پول بدهیم؛ در صورتی که در دایرة المعارف های دیگر این مقدار حداقل کلمه ای 150 تومان است.» (عزیزان شادی روحشان یک سوره حمد همراه با نیتی صادقانه در بیشتر شدن عزم خودمان بخوانیم!)
منبع: جهان نیوز

  
نویسنده : محمدعلی صدری ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤