مساله جهانی شدن!

 با سلام به برادرانم، مطالب زیر نوشته ای از دکتر کامیار صداقت ثمر حسینی می باشد (که در این حیطه پژوهش دارد و  رسالة دکترای او با عنوان «جهانی‌سازی و اندیشة سیاسی متفکران عرب ۱۹۸۹-۲۰۰۷م » در تابستان برگزار شد) و  در راستای همان نوشته و بعد از آن، مطالب دیگری هم آورده شده است!

و اما دوستان دوست دارم شما هم راجع به این موضوع یعنی بحث جهانی شدن و موضوعات مربوط به آن نظر و اطلاعات بدهید!!(در ضمن خاطر نشان کنم که چند شب پیش با آقا هادی خودمان صحبتی داشتم و با توجه به دغدعه های ایشان این مطالب آماده شده است)


«

آنتونی گیدنز در تعریف جهانی‌شدن آن را عبارت از «افزایش وابستگی متقابل میان مردمان، مناطق و کشورهای مختلف جهان همراه با گسترش مناسبات اقتصادی و اجتماعی در پهنة گیتی» می‌داند. این تعریف از جهانی‌شدن متضمن چند معرف اساسی است:

1. افزایش وابستگی متقابل میان مردمان و نیز کشورهای جهان؛

2. گسترش مناسبات اقتصادی و اجتماعی در سطح جهان.

اگر چه در این تعریف اشاره‌ای به تاریخ استعمار به منزلة تاریخ جهانی‌شدن که مورد توجه منتقدانی چون عبدالوهاب المسیری (دانشمند فقید مصری) و یا حسن حنفی (مصری) است؛ نشده است با این حال در آن بر دو مُعرف «واقعی» و موجود در سطح جهان تاکید می‌شود. در اینجا این پرسش مطرح است که آیا مرگ جهانی‌شدن به منزلة کاهش وابستگی‌های متقابل افراد و کشورها در جهان است؟ مثلاً در مورد صادرات و واردات کشورهای جهان سوم در سال 2009 شاهد تحولی بنیادین به نسبت با سال 2000 می‌باشیم؟ آیا مبادلات جهان سوم و جهان غرب سرانجام به سطحی تقریباً متناسب با هم در تولید و مصرف رسیده است؟

امروزه غالب محققان بر سیر فزایندة وابستگی‌های متقابل در سطح جهانی، در کنار تعمیق شکاف‌های اقتصادی میان ملل ثروتمند و فقیر جهان، هر چند با دیدی انتقادی، تاکید می‌نمایند.

از سوی دیگر افزایش مناسبات اقتصادی و اجتماعی در جهان موجب رواج برداشت‌های جدیدی شده است که از تحلیل‌های نوین از مکان و زمان نشأت می‌گیرد که می‌توان آن را «همبودی زمانی – جهانی» نامید. به عبارت دیگر «جهانی‌شدن وضعیتی است که در آن ما همگی در یک زمان در جهان زندگی می‌کنیم.» این وضعیت عملاً محقق شده است. چنان‌که آن را از خلال «اقتصاد بی‌وزن» می‌توان یافت که آن در کنار تولیدات فرهنگی ملل غربی به ویژه هالیوود، از خلال توسعة فناوری‌های نوین در تلفن همراه و لپ‌تاپ و مانند آن به سایر بخش‌های زندگی انسان‌ها سرایت می‌کند.

شاید آرمان‌هایی چون پایان‌تاریخ؛ همگرایی جهان با ارزش‌های غربی؛ افول مرزها و حاکمیت‌های ملی آن‌گونه که افرادی چون کینجی اومای انتظار داشته‌اند، محقق نگردید، اما نباید عدم تحقق این آرمان‌ها را به معنای زوال پدیدة جهانی‌شدن دانست.

اگر در اوایل دهة 1380 تعداد کاربران ایرانی اینترنت در حدود 5 میلیون کاربر تخمین زده می‌شد، این رقم در اواخر دهة 1380 بالغ بر 20 میلیون کاربر است. در کنار این‌ها باید ده‌ها میلیون خط تلفن همراه در کشور را که با فناوری‌های نوین صوتی و تصویری همراه گردیده‌اند؛ بدان افزود. 

همچنین در سطح جهانی گفته می شود که تا سال ۲۰۱۳میلادی جمعیت آنلاین جهان بالغ بر ۲.۲ میلیلرد نفر خواهد رسید که ۴۳ درصد آن در آسیا زندگی می کنند. (اینجا را کلیک نمایید.) لذا جهانی‌شدن دارای ادبیاتی بسیار وسیع است و نمی توان ابعاد گوناگون اثرگذاری آن را نادیده گرفت.

 شاید اکنون این پرسش مطرح شود که پیامد پذیرش مرگ جهانی‌شدن چیست؟ مثلاً حالا بپذیریم که جهانی‌شدن مرده است، با زنده‌اش چه فرقی دارد؟ پاسخ به این پرسش بسیار ساده و صریح است: مدیران مسئول و برنامه‌ریزان و به طور عام انسان‌ها زمانی دربارة مسایل می‌اندیشند که آن‌ها را به عنوان یک مساله بر سر راه خود ببینند. زمانی که ما پدیده‌ای به نام جهانی‌شدن را نمی‌بینیم، عملاً به نسبت خود با آن و زمین بازی خود و زمین بازی آن نمی‌اندیشیم، حال آن که میلیون ها جوان ایرانی عملاْ درگیر با فضاهای جهانی شدن شده اند.»                       خب رفقا نظر شما چیست؟!

                                                                                     در همین راستا و برای اهمیت درک واقعیت موجود و جدا از اینکه  این وضعیت (از نظر بنده )، وضعیت مطلوبی نمی باشد خاطر نشان میکنم درک و شناخت از پیامدهای آنچه که میگذرد بمنزله یک فن میباشد که هر که و هر کجا که باشد جدا از آنکه در سمت غلط یا درستی از نظر ما باشد با استفاده از آن فن به نظر می آید که میتواند در کار خود پیشروی نماید!!

شما به خبر زیر و سپس به یک تحلیلی که تحت عنوانی جداگانه آمده و همه اینها چه بخواهیم و چه نخواهیم اتفاقات پیرامون ما را به نوعی گزارش می دهد، دقت کنید:

« سخنان اخیر هیلاری رادهام کلینتون وزیر خارجه امریکا درباره سرمایه گذاری امریکا برای آنچه او «آزادی در اینترنت» خواند، هسته مرکزی سیاست امریکا درباره ایران در آینده را توصیف می کند.» 

به این تحلیل هم که در پایگاه خبری پارسینه آمده است هم توجه کنید:

تحلیلی متفاوت از بحران انتخابات ریاست جمهوری دهم/
چرا "جنبش سبز" به همه ایران سرایت نکرد؟

 

به گزارش پارسینه، صرف نظر از بحث های حقوقی-سیاسی در خصوص سالم بودن یا نبودن و شائبه تقلب در انتخابات دهم ریاست جمهوری و حوادثی که در طول دو ماه اخیر در کشور رخ داده است، می توان از منظری متفاوت هم به پرونده این انتخابات نگریست و آن را تحلیل کرد.

سئوال کلیدی این است که مجموعه نیروهای اجتماعی حامی میرحسین موسوی که بعد از انتخابات خود را "جنبش سبز" خوانند، چرا صرفا در برخی نقاط تهران نمود یافتتند و چرا این حرکت به بقیه نقاط کشور سرایت پیدا نکرد؟

شاید گویاترین اشاره نسبت به این "مدعا" در سخنرانی سردار احمدی مقدم، فرمانده ناجا چند روز بعد از حوادث انتخاباتی تهران بود که وی سخنانی با این مضمون گفته بود: ما در تهران از منطقه "بلوار کشاورز" به بالا مشکل داریم و این منطقه بحران ساز است، در این منطقه بیش از 80 درصد مردم به موسوی رای داده اند و ...

واقعیت هم این است که تمامی اعتراضات انتخاباتی در برخی نقاط مرکزی، غرب و شمال تهران صورت گرفت و از شهرهای دیگر کشور هم فقط بطور محدود در برخی از مناطق شهرهای شیراز و ارومیه اعتراضات و تجمع هایی به وقوع پیوست.
 
حتی در مناطق فقیرنشین که معمولا انگیزه های اقتصادی هم برای شورش وجود دارد، این "سرایت" روی نداد و برحسب آنچه که مشاهده می شود شعله این اعتراضات روز به روز "دیجیتالی تر" می شود.

جنبش به اصطلاح سبز منطقا باید در میان طیف شهروندان ناراضی در استانها و شهرهای ایران(بجز تهران) هم نمود پیدا می کرد، اما این اتفاق روی نداد به یک دلیل روشن:

دیدگاه بخش عمده ای از مردم تهران "فراتحریمی" شده بود، به عبارت دیگر بعد از تجربه کردن "تحریم" در انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری نهم (1384) تهرانی ها به دلایل مختلف، از لاک تحریم، بیرون آمدند و "آزمودن گزینه های موجود" را امتحان کردند.

اما این دیدگاه "فراتحریمی" در میان فعالان سیاسی و بدنه اجتماعی شهرهای کوچک شکل نگرفته بود، اعتماد کردن و "همراه شدن" با میرحسین موسوی(به عنوان نماد دهه اول انقلاب) و مهدی کروبی(با شعارهای آوانگارد روشنفکری) به عنوان دو گزینه ای که از فیلتر شورای نگهبان و حاکمیت عبور کرده اند، دشوار بود و نیروی موثر اجتماعی(مثلا جنبش دانشجویی) هم به آن میزان قوی و نافذ نبود که بتواند سایر اقشار و طبقات اجتماعی را به "مشارکت سیاسی معنادار و انتخاب هوشمندانه" در انتخابات دهم ریاست جمهوری وادار کند.

معترضان و منتقدان غیر تهرانی، هنوز بین نظریه بدوی و سنتی تحریم و بی رغبتی از انتخابات از یکسو و نظریه مشارکت هوشمند(حضور در انتخابات و استفاده از فرصت تغییر) معلق بوده و هستند و شاید این یکی از دلایل ایجاد وضعیت موجود باشد.

در تحلیل این وضعیت می توان گفت یکی از دلایل مهم عبور از نظریه "تحریم" در سالهای اخیر، تمرکز فعالیت و فضا سازی رسانه های مجازی و رویکرد فوق العاده به اینترنت در شهری چون تهران و وجود نوعی نقد دائمی و گفتگوهای سیاسی-رسانه ای در طیفی از شهروندان بوده است، تهران امروز نه تنها پایتخت رسمی ایران، بلکه پایتخت رسانه های ایران هم هست،

شاهد مثال این ادعا هم نقش مستقیم شبکه های مجازی در اینترنت در شکل گیری بسیاری از تجمعات و تظاهرات اخیر و فرهنگ سازی و واژه سازی های سیاسی -رسانه ای است، در حالی که این طیف مخاطب، تمرکز و فضای خاص اصولا در شهری به جز تهران وجود ندارد.

البته نباید فراموش کرد که پیامدهای طبیعی مربوط ناآرامی های سال 1385 در دو منطقه آذربایجان و کردستان، هم مانعی مهمی برای گسترش ناآرامی ها به استان های حساسی چون آذربایجان و کردستان بود.

همچنین باید از شکاف سنتی "تهرانی-شهرستانی" (که یک شکاف اجتماعی فعال در ایران امروز است) به عنوان یکی از دلایل فراگیر نشدن جنبش سبز یاد کرد، با همه این اوصاف و به طور خلاصه، جنبش سبز را می توان با کمی تسامح "جنبش خرده بورژواتیک تهرانی ها" توصیف کرد.

البته حالت خاصی که بعد از حوادث اخیر ایجاد شده است، عقیم شدن بخش عمده ای از پتانسیل نیروهای "فراتحریمی" و زایل شدن انگیزه در آنان برای تداوم مشارکت سیاسی در ساختار های موجود است.

به نظر می رسد این طیف دیگر تمایلی برای شرکت در انتخابات و رقابت های سیاسی نخواهند داشت و ترجیح می دهند از طریق "اعتراضات دیجیتالی-خیابانی" فعالیت خود را ادامه دهند، وقوع این حالت نیز بر پیچیدگی های صحنه سیاست ایرانی افزوده است.
  
نویسنده : محمدعلی صدری ; ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
تگ ها : غیره و غیره