روگردانی کوفیان از جهاد

پس از آنکه سپاه معاویه بدون کمترین تلفات شهر انبار را غارت کرد، امیرالمؤمنین (ع) این خطبه را خواندند:

... آگاه باشید که من شب و روز، آشکار و نهان، شما مردم را به پیکار با این جماعت خواندم, و گفتم : با آنان بستیزید ، پیش از آنکه با شما بجنگند، که به خدا سوگند هیچ قومی در خانه‏‌ی خود مورد حمله و هجوم قرار نگرفت جز آن‌که خوار و ذلیل شد. امّا شما کار را به دوش یکدیگر نهادید، و یکدیگر را تنها و بی‌یاور گذاشتید، تا آنکه دشمن از هر سو بر شما تاخت، و شهرها را یکى پس از دیگرى از چنگ‌تان درآورد ... 

... با خبر شدم مردانشان بر زنی مسلمان و زنی دیگر که در پناه اسلام به سرمی‌برده، هجوم آورده خلخال و دستبند و گوشواره‌ی آنها را به غارت برده‌اند، و آن بیچاره در برابر مهاجم جز گریه و التماس وسیله‌ای برای دفاع از خود نداشته. سپس این مهاجمان ، با غنیمت فراوان بازگشتند، بی آنکه به یک نفرشان زخمی رسیده یا از آنان خونی ریخته شده باشد. اگر از این پس مسلمانى از غم بمیرد، نکوهشی بر او نیست ، که در نزد من جای آن هست که از غصه جان دهد ...  

... در تابستان شما را به جهاد فرا می‌خوانم، می‌گویید هوا گرم است، مهلتى ده تا گرما برود. اگر در زمستان فرمان دهم، می‌گویید هوا سرد است ، فرصتى ده تا سرما فرو نشیند. شما که از گرما و سرما چنین می‌گریزید، پس به خدا از شمشیر گریزان‌تر خواهید بود ... 

... اى مردنماهای نامرد، اى کودک صفتان بی‌خرد، که عقلتان به اندازه‌ی عقل عروسان پرده نشین است! چقدر دوست داشتم شما را ندیده بودم و نمی‌شناختم. به خدا سوگند که شناخت شما پشیمانی و اندوه به بار آورد. خدا شما را بکشد، که دلم را پر خون کردید و سینه‏‌ام را مالامال از خشم ساختید ...

خطبه ٢٧ نهج‌البلاغه


پس از آنکه سپاه معاویه بدون کمترین تلفات شهر انبار را غارت کرد، امیرالمؤمنین این خطبه را خواندند:

امّا بعد ، جهاد ، درى است از درهاى بهشت که خدا به روى دوستان خاص خود گشوده. جهاد همان لباس تقوى است، و زره استوار الهى، و سپر محکم اوست (که شخص را از گزند هر آسیبی در امان می‌دارد). هر که جهاد را واگذارد و ناخوشایند دارد ، خداوند جامه خوارى بر تن او پوشاند، و غرق در بلا و مصیبت‌اش کند، و به پستی و حقارت گرفتار آید، و بر قلبش پرده‌ی سفاهت افتد، و به خاطر ضایع کردن جهاد، حق از او گرفته شود. به خوارى محکوم و از انصاف محروم .

آگاه باشید که من شب و روز، آشکار و نهان، شما مردم را به پیکار با این جماعت خواندم, و گفتم : با آنان بستیزید ، پیش از آنکه با شما بجنگند، که به خدا سوگند هیچ قومی در خانه‏‌ی خود مورد حمله و هجوم قرار نگرفت جز آن‌که خوار و ذلیل شد. امّا شما کار را به دوش یکدیگر نهادید، و یکدیگر را تنها و بی‌یاور گذاشتید، تا آنکه دشمن از هر سو بر شما تاخت، و شهرها را یکى پس از دیگرى از چنگ‌تان درآورد. اکنون سربازان این مرد غامدى (از فرماندهان معاویه) وارد شهر انبار شدند و حسّان بن حسّان بکرى را کشته و مرزبانان را از سنگرهایشان عقب رانده‏اند. 

با خبر شدم مردانشان بر زنی مسلمان و زنی دیگر که در پناه اسلام به سرمی‌برده، هجوم آورده خلخال و دستبند و گوشواره‌ی آنها را به غارت برده‌اند، و آن بیچاره در برابر مهاجم جز گریه و التماس وسیله‌ای برای دفاع از خود نداشته. سپس این مهاجمان ، با غنیمت فراوان بازگشتند، بی آنکه به یک نفرشان زخمی رسیده یا از آنان خونی ریخته شده باشد. اگر از این پس مسلمانى از غم بمیرد، نکوهشی بر او نیست ، که در نزد من جای آن هست که از غصه جان دهد. 

شگفتا به خدا که وحدت آنان در باطل‌شان ، و پراکندگى شما در حقّ خود، دل را مى‏میراند ، و اندوه را موجب مى‏گرداند. رویتان زشت باد و از اندوه بیرون نیایید، که خود را هدف تیر دشمن ساختید، شما را غارت می‌کنند و ننگى ندارید. با شما پیکار مى‏کنند و شما نمی‌جنگید. خدا را نافرمانى مى‏کنند و شما راضی هستید. در تابستان شما را به جهاد فرا می‌خوانم ، می‌گویید هوا گرم است ، مهلتى ده تا گرما برود. اگر در زمستان فرمان دهم، گویید سرد است ، فرصتى ده تا سرما فرو نشیند. شما که از گرما و سرما چنین می‌گریزید ، پس به خدا از شمشیر گریزان‌تر خواهید بود. 

اى مردنماهای نامرد، اى کودک صفتان بی‌خرد، که عقلتان به اندازه‌ی عقل عروسان پرده نشین است! چقدر دوست داشتم شما را ندیده بودم و نمی‌شناختم. به خدا سوگند که شناخت شما پشیمانی و اندوه به بار آورد. خدا شما را بکشد، که دلم را پر خون کردید، و سینه‏ام را مالامال از خشم ساختید، و پیاپى جرعه‌ی اندوه در کامم ریختید، و با نافرمانى و یاری نکردن، برنامه‌ام را تباه کردید، تا آنجا که قریش می‌گوید پسر ابوطالب شجاع هست ولی راه و روش جنگ را نمى‏داند.

خدا پدرانشان را مزد دهاد. کدام یک از آنان پیشتر از من در میدان جنگ بوده و بیشتر از من در میدان نبرد به سر برده است؟ هنوز بیست (در برخی کتب، سی) سال نداشتم که پا در معرکه گذاشتم ، و اکنون سالیان عمرم از شصت فزون است. امّا برای آنکه فرمانش را نمی‌برند، راه و برنامه‌ای کارساز نیست.

خطبه ٢٧ نهج‌البلاغه

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
تگ ها : قرآن و عترت